نحوه کشتن ابو جهل درجنگ بدر و مقایسه ی رشادت و پایداری وی با کفار امروزی ومرتدین سکولار بومی

ارائه دهنده :ابوعبدالله پاوه ای

پایداری در کفر، و ایمان شدید به آن ،هیچ که مزیت و امتیاز به حساب نمی آید ؛ بلکه نشانه ی انتهای جهالت و حماقت و کینه توزی نسبت به حق و حقیقت می باشد . اگر ازکفار و مرتدین سکولاریست استقامتهایی را مشاهده می کنیم هرگز دلیل بر حقانیت راه کفر آمیز آنها نیست و اینها اولین و آخرین کفاری نخواهند بود که به خاطر اهدافشان و عقیده ی فاسدشان ازخودگذشتگی و رشادت نشان می دهند .
در زیر به چگونگی قتل یکی از کفارگذشته می پردازیم که کفار امروزی ومرتدین سکولار بومی چون کومله ، دمکرات ، پژاک و….. هرگز در میزان عقیده ی راسخ به راه باطل فاسدشان و ازخودگذشتگی و پایداری و….به گرد پای وی نمی رسند.

پایداری ابوجهل

طاغیه اکبر ابوجهل، وقتی نخستین نشانه‌های پریشانی را در صفوف سپاه خویش مشاهده کرد، درصدد پایداری و ایستادگی در برابر سیل بنیان کن برآمد. لشکریانش را تشویق می‌کرد، و با کبر و غرور و تندخویی به آنان می‌گفت: اینکه سُراقه شما را تنها گذاشت و رفت، باعث شکست شما نشود! او با محمد قرار داشت! کشته شدن عتبه و شیبه و ولید نیز شما را به هراس نیافکند؛ آنان شتابزدگی کردند. سوگند به لات و عزّی، بازنمی‌گردیم تا این جماعت را به ریسمان ببندیم! نبینم که مردی از شما مردی از آنان را بکشد! سعی کنید زنده دستگیرشان کنید، تا آنان را به سزای کارهایشان برسانیم!؟ اما، دیری نپایید که حقیقت این کبر و غرور برایش آشکار گردید. طولی نکشید که صفوف مشرکان در برابر امواج حمله مسلمانان درهم شکست. آری، در کنار وی جماعتی از مشرکان برجای مانده بودند که در اطراف وی چتری از شمشیر ،و بیشه‌ای از نیزه‌ها پیرامون او فراهم آورده بودند؛ لیکن تندباد هجوم مسلمانان آن چتر حفاظتی و آن تأمینات رزمی را نیز متلاشی کرد، و طاغیه بزرگ قریش در میان عرصه نبرد ظاهر گردید، و مسلمانان او را دیدند که بر اسبش سوار است، و هیولای مرگ- به دست دو غلام انصاری- در انتظار او بود تا خون او را بیاشامد!
کشته شدن ابوجهل

عبدالرحمان بن عوف -رضی الله عنه- گوید: من روز بدر در صف رزمندگان بودم. سرم را برگردانیدم، دیدم طرف راست و طرف چپ من دو جوان کم سن و سال ایستاده‌اند که باورم نمیشد آندو را در جبهه جنگ بنگرم. یکی از آندو دور از چشم دیگری، به من گفت: عموجان، ابوجهل را به من نشان بده! گفتم: پسر برادرم، با او چه کار داری؟ گفت: باخبر شدم که رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- را دشنام می‌دهد! و افزود: سوگند به آنکه جانم در دست اوست؛ اگر او را ببینم، سایه به سایه‌اش خواهم رفت، تا هر یک از ما که شتابزده‌تر باشد، به دست آن دیگری کشته شود! از سخن او در شگفت ماندم. گوید: آن دیگری نیز با چشم به من اشاره کرد و همان سخن را با من بازگفت. طولی نکشید که دیدم ابوجهل در میان جمعیت جولان می‌‌‌دهد. گفتم: نمی‌بینید؟ این رفیقتان است که از من سراغش را می‌گرفتید!؟ گوید: فوراً به سوی او رفتند و او را زیر ضربات خود گرفتند و کشتند. آنگاه بسوی رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- بازگشتند، فرمودند: (اَیکُما قَتَلَه) کدامیک از شما او را کشت؟! هر یک از آندو گفتند: من او را کشتم! پیغمبراکرم -صلى الله علیه وسلم- فرمودند: شمشیرهایتان را پاک کرده‌اید؟ گفتند: نه. رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- به آن دو شمشیر نگریستند؛ آنگاه، گفتند: «کِلاکُما قَتَلَه» هر دوی شما او را کشته‌اید! حضرت رسول اکرم -صلى الله علیه وسلم- وسائل شخصی ابوجهل را به معاذ بن عمرو بن جموح دادند. آن دو رزمنده که ابوجهل را کشتند، معاذبن عمروبن جموح، و معّوذ پسر عفراء بودند[۱]. ابن اسحاق گوید: معاذ بن عمروبن جموح گفت: ابوجهل را هوادارانش چنان با نیزه‌ها و شمشیرهایشان برای حفظ جان وی در میان گرفته بودند که گویی در میان یک درخت پرشاخ و برگ قرار گرفته بود، و اطرافیانش می‌گفتند: ابوالحَکَم قابل دسترسی نیست!! گوید: وقتی این سخن را شنیدم، او را زیر نظر گرفتم و قصد او کردم. همینکه فرصت یافتم به او حمله کردم. نخست، ضربتی بر او وارد کردم که پای او را با نصف ساق وی پراند. بخدا، وقتی پایش قطع شد و پرتاب شد، درنظر من درست شبیه آن بود که هسته‌ای از زیر سنگ وقتی بر آن می‌کوبند، در برود! گوید: پسر ابوجهل، عکرمه ضربتی بر شانه من زد که دستم را جدا کرد. دستم با پوستی به پهلویم آویخته بود و کارزار مانع آن بود که به وضع آن رسیدگی کنم. تمام روز را به همان حال دست جدا شده‌ام را پشت سرم می‌کشیدم و می‌جنگیدم. وقتی دیدم که موجب آزار من است، پایم را بر آن نهادم و آنقدر کشیدم تا جدا شدو آن را پرتاب کردم! [۲] آنگاه، در حالیکه ابوجهل بسیار خسته بود، معوذ پسر عفراء سر رسیدو او را ضربتی زد و از پای درآورد، و در حالیکه هنوز رمقی به تن داشت رهایش کرد، و معّوذ جنگید و جنگید تا کشته شد. در پایان معرکه نبرد، رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- فرمودند: (مَن ینظُرُ ما صَنَعَ أبوجهل؟) «چه کسی پیگیری می‌کند که ابوجهل چه کرد؟!» افراد در جستجوی او روان شدند. عبدالله بن مسعود -رضی الله عنه- او را یافت؛ هنوز رمقی به تن داشت. پایش را بر گردن ابوجهل گذاشت و ریش او را گرفت تا سرش را از تن جدا کند، و گفت: خدا خوب خوار و خفیفت کرد ای دشمن خدا؟! گفت: چگونه خوار و خفیفم کرد؟! مگر بیش از این است که مردی را شما کشته‌اید؟! مگر چیز دیگری هم در کار هست؟! بعد گفت: ای کاش دیگری غیر از یک زراعتکار مرا می‌کشت! آنگاه گفت: امروز جنگ به نفع چه کسی تمام شد؟ گفت: به نفع خدا و رسول خدا! آنگاه ابوجهل خطاب به ابن مسعود که هنوز پایش روی گردن وی بود، گفت: پای بر جایگاه بلندی نهاده‌ای، ای چوپانک گوسفندان! آخر، ابن مسعود از گوسفند چرانان مکه بود. به دنبال این گفتگوها، ابن مسعود سر ابوجهل را از تن جدا کرد و به نزد رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- آورد و گفت: ای رسول خدا، این سر دشمن خدا ابوجهل است! آنحضرت گفتند: (اَللهُ الّذی لا اله الا هو) «خدای یکتا است که هیچ خدایی نیست جز او!» این عبارت را سه بار تکرار کردند. آنگاه گفتند: (الله اکبر، الحمد لله الذی صدق وعده، ونصر عبده، وهزم الاحزاب وحده؛ انطلق أرنیه). «خدا بزرگ است؛ سپاس خدایی را که وعده‌اش را صادق گردانید و بنده‌اش را پیروز ساخت، و همه گروهها را خود به تنهایی درهم شکست.» راه بیفت، او را به من نشان بده! رقتیم و جنازه ابوجهل را به آنحضرت نشان دادیم. فرمودند: (هذا فِرعُونَ هذِهِ الاُمَّه). «این، فرعون این امت است!» _

_______________________________________ [۱]- صحیح البخاری، ج ۱، ص ۴۴۴، ج ۲، ص ۵۶۸؛ مشکاه المصابیح، ج ۲، ص ۳۵۲؛ علت آنکه لوازم شخصی ابوجهل را به یکی از آندو دادند، این بود که آن دیگری در همان جنگ بدر کشته شد و به شهادت رسید. [۲]- معاذ با همین وضعیت تا زمان عثمان بن عفّان –رضی الله عنه- زنده ماند.