چرا مسلمان شدیم ؟ ( علت مسلمان شدن تازه مسلمانان از زبان خودشان ) (۳)

استاذ عبد الظاهر “داعی”
ارائه دهنده : آمنه هورامی / کارشناس علوم اجتماعی بسم الله الرحمن الرحیم

قصه ء مسلمان شدن برادرمحترم ما(برناردو فلیپینی)
ازیک زنده گی به زنده گی دیگر.
نامش قبل از اسلام: برناردو دی برناردو.
تابعیت: فلیپین.
نامش بعد ازاسلام: ولید.
دین سابقه اش: مسیحیت.
عمر: ۴۵ ساله.
وضعیت اجتماعی: متاهل ودارای یک پسر ویک دختر.
محل کار: انستیتیوت تحقیقات درمنطقه شویخ درکویت.
علت هدایتش: فروپاشیده گی فامیل ونا امیدی از زنده گی.
دین سابقش: موارنی.
دین موارنی به شخصی به نام مارون نسبت میشود که درقرن چهارم در سوریای شمالی زنده گی مینمود، وذکرش در دو متن آمده است، اول آن در تاودوریطس أسقف شهر قورش، ودومی اش در بطریرک قسطنطنیه یوحنادر سال ۴۱۰ وفات نموده است، پیروانش برای وی دیری ساختند نزدیک افامیا ودر آنجا دفنش نمودند، و رهبانیت را که وی گفته بود، پیروی نمودند. کتاب موسوعه الأدیان ص: ۴۶۶
برناردو دی برناردو «ولید» فلیپین میگوید: زنده گی ام قبل از اسلامم بی نهایت غم آور بود، وبعد ازاسلام به زنده گی با سعادت مبدل شد.
زنده گی ام ویران شده بود، نفسم ضایع، وناموجود بود، ورشکستگی فامیلی ورفتن به سوی لذتها بود، بعد از آن زنده گی سعادتمند، وشناخت شخصیت برایم پیدا شد، جامعه وفامیلی برایم پیدا شد، یقین وعقل برایم پیدا شد، واز امورحرام دوری. همهء این امور را درقصه زنده گی این مسلمان جدید میابیم، زنده گی بدون شریعت الهی مانند زنده گی در جنگل میباشد.

زنده گی برناردو قبل از اسلام زنده گی بی معنی وهدف بود که نمیتوانست پیوند فامیلی را نگهدارد، مشکلاتش زمانی زیاد شد که کیفیت ذاتی را از دست داد، وخانمش را طلاق نمود، واز وی مطابق متون دین قبلی اش جدایی اختیار نمود.
او در فلیپین همینقدر ازاسلام میدانست که اسلام دین بدی است وبرای انسان آرامش را بوجود نمیاورد، وزمانی خواست از زنده گی خسته کن اش دوری نماید، وبا دوستان جدید ملاقات نمود، که از جامعهء دیگری مخالف جامعه اصلی اش بود، اسلام را بصورت درست شناخت، او خود را تحت قانون الهی یافت که سعادت دنیا و آخرت را نصیبش میکند.
وقتی نشست تا قصه اش را بیان کند، درچهره اش آثار علاقمندی زیادی برای سخن گفت دیده میشد، وقتی سخن را آغاز کردیم، صدایش لکنت نمود، چشمانش اشک آلود شد، ونتوانست که سخنانش را تکمیل نماید، صدایش بند شد، وگفت: الحمد الله رب العالمین.
محترم برناردو دی برناردو میگوید: به سبب متلاشی بودن وعدم احساس به خاطر راحت خانمم را طلاق نمودم، وزنده گی ام بی مزه شده بود.
درمنطقهء که زنده گی میکردم مسجد را به بسیار ندرت میدیدم، زیرا اکثریت آنان مسیحی بودند، وبالای آنان کلیسا وتعالیم کلیسا سیطره دارد، زنده گی درهر چیز افراطی است، زیرا مراقبتی وجود ندارد، دوری از نیکی ها.
شناخت من از اسلام بی نهایت بد بود، اینقدر میدانستم که مسلمانان خدایی ندارند که عبادت کنند ودین شان درست نیست، وهمیشه به خشونت و تعصب دعوت میکند.
ولی زنده گی من در فلیپین فروپاشیده بود، مثل اینکه هیچ زنده گی نداشته باشم، وبه علت همین ورشکستی ومتلاشی بودن وعدم احساس آرامش خانمم را طلاق دادم، وزنده گی ام هیچ لذتی نداشت، واحساس نمودم که من هیچ اصل، هدف ومبادی ندارم، ولازم است تا چیز دیگری را جستجو نمایم که درآن امن وجود داشته باشد، ووجودم را از ضایع شدن نگهدارد، وباید ازین مشکلات خارج شوم، وخانمی صالحی داشته باشم که برایم خاطر راحت دهد، به عبارت دیگر خواستم که حیاتی نفسی ام را تبدیل نمایم.
وقتی به کویت آمدم، با گذشت روزها، ومشاهده اسلام، خود را درحمایت قانون ربانی یافتم، قانونی که برای انسان سعادت ونیکبختی دو جهان را نصیب میکند، با معرفی شدن با دوستان جدید دین کشور ومردمان دیگر یکه طبیعت کارم تقاضا مینمود، دانستند که من میخواهم شخصیتم را درک نمایم، ونفس ضایع ام را دوباره بیابم، برایم گفتند که به اسلام رو آورم. و اسلام را بشناسم، زیرا اسلام میتواند که آنچه را میخواهم
برایم خواهد داد، وقتی این دین را شناختم، او را بهترین ادیان یافتم، وخدای یکتایِی را یافتم که هیچ معبودی جز او نیست.
کیفیت شناخت اسلام: کمیته معرفی سازی اسلام مکتبی است برای تمامی اجیال با تابعیت های مختلف وزبانهای مختلف. ازین طریق نخستین شناختم با این دین بزرگ که دوستانم مرا رهنمایی نمودند، آغاز شد، وقتی به آنجا رفتم دیدم که یک تعداد از دعوتگران فلیپینی که به زبانم صحبت میکردند در آنجا بودند، واشخاص مثل مرا تعلیم اسلام میدهند، بعضی از ایشان زبان عربی را تدریس مینمود، وبعضی ها فرق هایی میان دینش واسلام را مناقشه مینمود، تا به حقیقت برسد.
به این معنا که من این کمیته را مکتبی برای تمامی مردم، وبرای هرکسی بازیافتم، مسلمان باشد، ویا نامسلمان، درینجا درست خواندم تااینکه خدای خود را شناختم، که او(لم یلد ولم یولد ولم یکن له کفوا أحد) است، ودانستم که خداوند چگونه حضرت عیسا را خلق نمود، اورا فرستاد، ودانستم که چگونه تمامی پیامبران با کتابهای آسمانی برای بیان وحدانیت خداوند متعال آمده اند، ومردم را به عبادت خدای یکتا دعوت مینمودند؟
از لابلای درک این همه حقیقت های به اسلام قناعتم حاصل شد، ودانستم که این دین دینی است که میتواند چیزی را که میخواهم برایم بدهد.

محترم (رودلیو فرناندوفلیپینی)
قصهء مسلمان شـدن برادرمحترم ما (رودلیو فرناندوفلیپینی)
آیا انجیل کلام خداست؟
نامش قبل ازاسلام: رودلیو فرناندو.
نامش بعد از اسلام: ذو الفقار..
دین سابقش: مسیحیت مذهب کاثولیک
تابعیت: فلیپین.
عمر: ۲۸ ساله.
علت مسلمان شدنش: کتاب(آیا انجیل کلام خداست) تالیف شیخ/ أحمد دیدات
جماعت مورو درفلیپین : این نامی است که هسپانوی ها آنرا دروقتیکه مسلمانان با ایشان در مراکش میجنگیدند، آورده اند، وآرا بالای مسلمانان گذاشته اند، عربهای تجار این نام را در فلیپین یافتند وبواسطه آنان درتمامی جهان منتشر شد، وبسیار از فلیپینی ها فکر میکنند که تمامی مسلمانان به جماعت مورو ارتباط دارند، که اکنون در فلیپین بسیار مشهور است.
انجیل: یک کلمه ء دخیل در زبان عربی میباشد که از اصل یونانی گرفته شده است، ومعنایش سخن خوب ویا سخن خوش کننده، یا خوشخبری میباشد.
بسیار مختصرا میگوییم که انجیل کتابی است که شامل سیرت حضرت مسیح در روی زمین وسخنانش میباشد که، تعدادی زیادی از شاگردانش ورسولان آنرا نوشته اند، هرکسی قسمیکه دیده وشنیده است. بناء انجیل ها در الفاظ شان فرق دارند، اگرچه انجیل صحیح وموثق آن دارای یک مضمون میباشند، همچنان تعدادی از اناجیل وجود دارد که موثق نمیباشند، ودرمیان آنها تناقضی زیادی دیده میشود، هم از نگاه اعتقادات وهم ازنگاه واقعات و طقوس.
همچنان ازینکه درمورد شخصیت مسیح اختلافاتی دارند، چنانچه انجیل های چهار گانه موثق، که آنرا کلیسا اعتماد نموده است، و دیگر انجیل ها را رد نموده است، انجیل هایِ می باشند که آنرا اشخاصی مانند، متى ومرقس ولوقا ویوحنا نوشته اند، اینها رسولان میباشد که درمورد آنها شکی ندارند،کلیسا این انجیل ها را گرفته ومنحیث دستور العمل آنرا عملی میکنند، ومطابق دساتیرش کار میکنند، زیرا شهادت رسولان را بر زنده گی مسیح واعمالش بیان میدارد «ازکتاب موسوعه الأدیان»
به مجردیکه با وی سخن را آغاز نمودم واز او سوال کردم که چگونه به دین مقدس اسلام مشرف شد؟ کمی خاموش ماند وسرش را بطرف زمین پایان نمود، سپس سرش را بالا نمود، واشکهایش را دیدم که از چشمانش میریخت، وبا صدایی لکنت آمیز که در آن نبرات غم بود، صدا زد ! ای مسلمانان شما کجا هستید؟ صدایش درگوشهایم انعکاس نمود، واحساساتم را برانگیخت، ودرمقابلش چنان احساس نمودم که من خفه شده ام، وبه نجات جانم، ازین حالتی که مرا در آن قرار داده محتاج میباشم، هیچ چیزی نگفتم، او منتظر جوابم نشد و شروع به سخن مانند یک سیل قوی نمود:
گفت: ما درفلیپین به این عقیده هستیم که اسلام دین تشدد، خشونت، وتروریزم است، وچهره مسلمانان درنظرم چهرهء انسانهای سرکشی است که درکوه ها مانند حیوانات وحشی زنده گی میکنند، وبر مردمان بیگناه هجوم می آورند، ومردم را به ناحق به قتل میرسانند، با ظلم وتجاوز، وهمه به یک جماعتی تعلق دارند بنام مورو، این تمام شناخت ما درمورد مسلمانان بود نه درمورد اسلام، به شکلی که آنرا وسایل اطلاعات جمعی نصرانی های معرفی میکنند، کسانیکه برتمامی برنامه های رادیو تلویزیون ما حاکمیت دارند.
آغاز معرفتم با اسلام وجستجوی عیب های اسلام: ما مانند یک فامیل مسیحِ به یکی از کلیسا ها ارتباط داریم که به تعالیم آن چندان مقید نیستیم، وافکار بدم درمورد مسلمین مرا واداشت تا درمورد آنان ودینش شان پژوهش کنم، ودرمورد اسلام مطالعه نمایم تا عیبهایش را بدانم.
وبعد از مشکلات زیاد کتابی را یافتم که از شیخ احمد دیدات به عنوان(آیا انجیل کلام خداست؟) بدست آوردم. این کتاب توجه ام را بخود واداشت، ومرا بی نهایت متعجب ساخت،(انجیل کلام خداست) قلبم تک تک نمود ! چطور؟
یا إلهی آیا جای سوال است که بگوییم آیا انجیل کلام خداست؟
بلکه این عنوان کتاب بود!!
به خواندن این کتاب آغاز نمودم، تا از دین مسیحیت دفاع کنم، نه بخاطریکه در اسلام داخل شوم، وگفتم کی بر دین من هجوم میکند، من میتوانم که جوابش را بدهم، وپاک است ذاتی که تغییر میدهد وخودش تغییر نمیکند، بمجردیکه این کتاب را ورق زدم، وبه مطالعه اش آغاز نمودم، قلبم به عوض هجوم بر اسلام بطرف اسلام جذب شد، ومحبت خواندن درمورد اسلام برایم پیدا شد.
به مقایسه بین اسلام ومسیحیت آغاز نمودم، ودانستم که اسلام یک دین است، وعقیده اش یکی است، وقرآن کریم کتاب خداست، ودرتمامی دنیا نامش قرآن است، وخدا یکی است وشریکی ندارد. مسیحیت مذاهب مختلف دارد، کاتولیک، پروتستانت، ودیگر، وهرمذهبی طریقه خاصی در زنده گی دینی دارند، و به آنچه دارند خوشحالند، وگمان میکنند که آنان در راه درست اند.
این مقایسه برایم سوالهای زیادی را بوجود آورد، آیا عیسی نصرانی است، ودین عیسی نصرانیت بود؟ چرا میگویند که ما پیروان عیسی هستیم و او اضافه ایشان بیزار است.
دین حق کدام دین است؟ چی وقت آغاز شده، وچطور آغاز گردیده؟
بسیار حیران بودم، چشمانم کم بین شد، وعقلم متلاشی شد، ونزدیک بود دیوانه شوم، تمامی شب فکر میکردم، وچشمانم هیچ بسته نمیشد وخوابم نمیبرد، وفکرم آرام نمیشد، این سوالات را بر کشیش ها مطرح میکردم، وعلمای نصارا را میپرسیدم، وبه عوض اینکه پاسخ گویند، بالایم غضبناک میشدند، ومرا خفه مینمودند، زیرا جواب قناعت آور نداشتند.
ولی در اسلام درمساجد بسیار جستجو نمودم، ودرهرجایی علمایی را یافتم که علم موثق داشتند، ومثل عادتم به سخنان یک عالم اکتفا نکردم، حل تمامی سوالاتم را به شکل قناعت بار درنزد این علمایافتم.
دانستم که عیسی بنده وپیغمبرخدا میباشد، نه پسر خدا چنانچه نصرانی ها ادعا میکنند، وانجیل صحیح کلام خدا بود، البته قبل ازینکه آنرا تحریف نمایند، وآنرا بایبل بنامند، وتمامی پیامبران ازجانب خداوند فرستاده شده اند، درمورد تمامی اینها تاکید نمودم که تمامی اسلام را تایید میکرد.
کیفیت اعلان اسلامم: تمامی آنچه اتفاق افتاد فامیلم از آن بی خبر بودند، پدر،مادرم وبرادرانم. وقتی اسلام در قلبم خطور نمود، وتمامی احساساتم را گرفت، به حضوردرس های اسلام آغاز نمودم. ودرهر جایی به جستجوی درس های اسلامی بودم، درمورد من میپرسیدند که کجا میروم؟
ودرمورد چی تحقیق میکند؟ درمورد من زیاد جستجو نمودند، ولی هیچ چیزی درمورد من ندانستند، وهمیشه آرزو هایم را ازیشان پنهان مینمودم.
والحمد لله رب العالمین.دانستم که چگونه به اسلام داخل شوم؟
کلمه شهادت را به خواست خود وقناعت کامل به زبان آوردم، وبا قلب وجان مسلمان شدم،(رضیت باللّه رباً وبالإسلام دیناً وبمحمد صلى اللّه علیه وسلم نبیاً ورسولاً..)
وقتی خداوند بالایم به هدایتم منت گذاشت، روزی وضو مینمودم که برادرانم مرا مشاهده نمودند، یکتن شان پرسید: چرا اعضای بدنت را چنین میشویِ؟ همیشه جواب را پیش خود نگهمیداشتم و از جواب میگریختم، به هرشکلی که میشد. ونمیخواستم که درمورد اسلامم بدانند..
در بالای بام نماز میخواندم، تا ندانند که من مسلمانم، وبا گذشت زمان نتوانستم اسلامم را ازایشان پنهان کنم، ایشان تغیراتی را در رفتا ر وروش هایم مشاهده مینمودند، وبا تحقیق دانستند که من مسلمان شده ام، وقتی دیدند که من تغییر نموده ام، با خبری شان درمورد مسلمان شدنم یک مشکل کوچکی را ایجاد نمود. پدر ومادرم به دین مسیحیت وفات نمودند قبل ازینکه امکان دعوت شان به اسلام برایم میسر گردد.
قدر متأثر هستم درمورد شان، ای کاش اسلام را میشناختند، ولذت ایمان را میچشیدند، ازخداوند عفو طلب میکنم.
ولی دردعوت برادرانم بسیار کوشش نمودم، وبرایشان بسیاری امور اسلامی را که میدانستم بیان نمودم، بعضی از ایشان قبول نمودند، ولی بعضی از حالات مانع التزام شان بشکل کامل به اسلام شد، عقیده شان اکنون عقیده اسلامی میباشد، بعد اینکه به وحدانیت خداوند قناعت نمودند، چنانچه من برایشان توضیح نمودم.
همچنان دانستند که عیسی پسر مریم، رسول خداست نه پسرش، چنانچه قبلا عقیده داشتند، وایمان دارند که محمد(صلی الله علیه وسلم) رسول خدا وآخرین پیامبران میباشد، وامید وارم که گامهای مرا در اسلام تعقیب کنند.
تغیرات زیادی درزنده گی ام بعد از مسلمان شدنم رونما گردید، درسابق شبه معتاد به شراب ومخدرات بودم، وبا دوستان بد رفاقت داشتم، وتمامی زنده گی ام در لهویات بود، هرکار حرامی را انجام میدادم ولی بعد از اسلام تمامی این امور را ترک کردم،
وخداوند را مراقبت اعمال میدانم، ودانستم که بالای ،مراقبین سرسخت وجود دارند، تمامی اعمالم را مینویسند، خواه نیک باشد یا بد
چگونه میتوانم کارهای بدی را انجام دهم که درقیامت مورد بازپرس قرار میگیرم؟
بناء اخلاق اسلامی را مراعات مینمودم، وارتباط قوی با پروردگارم دارم، روزانه پنج وقت نماز میخوانم، ماه رمضان را روزه میگیرم، وسوره های قرآن را که میتوانم حفظ میکنم.
نویسنده میگوید: حقیقتا زمانی در مسابقه قرآن کریم بودم، خواستم رهیافته ء را بیابم که قصه اش را بنویسم، او را دیدم که درمقابل یک دعوتگر فلیپینی خالد میرو نشسته بود.
قرآن را با تجوید میخواند، آواز زیبایش خوشم آمد، بوی نزدیک شدم، تا قرآن را بشنونم، صدایش نسبت به کسانیکه عربی سخن میگویند بسیار زیبا بود.
نقش کمیته در دعوت ذوالفقار: او میگوید وقتی به کویت آمد وبه کمیته معرفی سازی دیگرا ن به اسلام معرفت حاصل نمودم، ودرمورد رعایت رهیافتگان جدید شنیدم، به آنجا رفتم تا دروس دینی وقرآن کریم را از دعوتگران فلیپینی بیاموزم. الحمدلله اکنون در بخش درجه اول در حفظ ۲۰ سوره اشتراک میکنم التبه بعد ازینکه مسابقه ختم گردد.
من درین مسابقه دوم شدم، وبا سایر برنده گان مرا تکریم نمودند، این هدایت خداوند است که هرکه را بخواهد هدایت میکند به راه راست.
آثار تلبیه در وجودم
رهیافتگان جدید لباس های احرام را بستند، همه دریک لباس شدند ودرمیان شان هیچ فرقی نیست، مگر اعمال نیک ونیت شان که به ذات خداوند متعال معلوم است، درحالیکه ایشان درچنین حالت قرار داشتند، وبطرف بیت الله شریف درحرکت بودند صدای شان بلند شد «لبیک اللهم لبیک لبیک لا شریک لبیک إن الحمد والنعمه لک والملک لا شریک لک لبیک» این تلبیه شنیدن وطاعت نمودن خداوند است، پروردگار به نزد خودت مهمان آمده ایم، ترا میپرستیم به یگانگی، هیچ کسی جز تو لیاقت عبادت را ندارد.
اعضای بدن همه درحرکت اند، ذوالفقار لحظات تلبیه را با ایمان عمیقی که نمیتواند نفسش را صدا های برادران رهیافته اش حفظ نماید، به گریه آغاز نمود واز عمر قبل از اسلام خود ندامت میکرد، وگمان میکنم که قطرات اشک خوشی بود که از چشمانش میریخت، اشکی بود که بـه احساس راستینش که عقلش را بعد اازمسلمان شدنش تسخیر نموده دلالت مینمود، این احساس واین وضعیت ایمانی ذو الفقار وتمامی مسلمانان جدید را به مشاهده امور جدید متأثر میساخت.
حقیقتا اسلام دین بزرگی است، وایمان به ذات خداوند متعال لذتی دارد که آنرا بجز مومنانیکه در ایمان شان راستین هستند دیگران احساس کرده نمیتوانند(وذلک فضل الله یؤتیه من یشاء والله ذو الفضل العظیم.) رسول الله(صلی الله علیه وسلم) فرموده است «ذاق حلاوه الإیمان من رضی بالله رباً وبالإسلام دیناً وبمحمد نبیاً ورسولاً»
لذت ایمان را کسانی می چشند که به خدایی الله و به دین اسلام وبه پیامبرمحمد(صلی الله علیه وسلم) رضایت داشته باشند. رواه مسلم عن العباس بن عبد المطلب ]
کم ذقـت حــلاوه إیمـانی عند سجودی للرحمن
أو عند مطالعه المصحف کی أقــرأ آی القـرآن
فالله هدانی یا أخوه لأدیــــن بخیر الأدیــان
المهتدی/ ذو الفقار رودلیو من الفلبین

قصه ء مسلمان شدن برادر محترم ما(هیرمن تشنکو) عبدالمومن
نامش قبل از اسلام: هیرمن تشنکو.
نامش بعد ازمسلمان شدن: محمد عبدالمومن.
تابعیت: فلیپیـــن.
عمر: ۴۵ ساله.
پیشه:مسوول بخشی دریکی از شرکت ها.
دین سابق: مسیحیت.
علت مسلمان شدنش: معرفت با اسلام این صدا کی بلند میشود هیرمن چنکو ار کشور فلیپین ودین سابقه اش مسیحیت به مذهب کاتولیک ها بوده او درمورد هدایت شدنش به دین مقدس اسلام میگوید: من مانند هر انسان مسیحی، صدای آذان را نشنیده بلکه صدای ناقوس های کلیسا را شنیده بودم، گوشهایم با این صدا ها عادت کرده بود، وهرگاه صدای این زنگها را میشنیدم برایم بسیا جالب بود ونمیتوانستم که از آن دوری کنم، نماز خواندن در روز نماز درکلیسا برایم روزمقدس بود نمیخواستم آنرا قضا کنم به هر حالتی که میبود م، مرا کشیش ها تربیه نموده بودند، ودرسهای آنانرا آموخته بودم، به تمامی سخنان آنان باور داشتم، من عقیده سه خدایی را از بسیار خردی یاد داشتم، وعقیده داشتم که عیسی پسر خداست، وعبادت هیچ کسی بدون این عقیده قبول نمی شود عیسى پسر خداست که بین انسان وخدا واسطه میشود، کشیشان می توانند گناهان مسیحی ها بخشند وتمامی گناهان بدست آنان بخشیده میشود.
درشهر ما مساجد وجود نداشت همه جا کلیسا ها ومسیحیان بودند، که مرا در جهالت تام از اسلام ومسلمانان قرارداده بود، هیچ وقتی درمورد اسلام چیزی نشنیده بودم، وهمچنان با هیچ مسلمانی مقابل نشده بودم.
دوره های مکتب را خلاص نموده تا اینکه به مراحل تعلیم عالی رسیدم و شهادنامه لیسانس در زبان انگلیسی را بدست آوردم، ودریکی ازدیپارتمنت های پوهنتونکه درس خوانده بودم بصفت استاد تعیین شدم. لکن خواهش ها بیشتر بود ومیخواستم نسبت به آنچه هستم بیشتر باشم، این عادت من از خوردی بود، خواستم درجایی وظیفه بگیرم که تمامی آرزو های فامیلم را بر آورده سازد، که تعداد شان هفت نفر بود، با والده شان. میخواستم به یکی از کشورهای دیگری سفر نمایم، زیرا من توانایی داشتم که در مجالی کار نمایم، ودرهرجایی که باشد، نام کشور کویت در فلیپین بی نهایت عالی است، که درآنجا فرصت کار بهترست، وهمچنان پول بی با ارزش است. الحمد لله این فرصت برایم یافت شد ومن به این کشور زیبا سفر کردم، ودریکی از شرکت های بصفت مدیر ایفای وظیفه نمودم، و توانستم به تمامی آرزو هایم برسم.
من به کویت آمدم وخونم با مسیحیت مکس شده بود، درقلبم محبت کلیسا بود، ومن میخواستم کلیسایی را پیدا کنم ولو هرقدر دور هم باشد، و فعلا توانستم که به آرزویم برسم، من کلیسا را درکویت یافتم، وهمیشه طبق عادت به آنجا میرفتم مثلیکه در فلیپین میرفتم، من صدایی را از بالای مساجد میشنیدم که هروقتی از مناره های مساجد شنیده میشد، گوشهایم قبلا به آن عادت نکرده بود، وهدفش را نیز نمیدانستم، شاید علتش ندانست زبان عربی بود، که در آغاز عربی نمیفهمیدم، واین علت اساسی بود. درآغاز آنچه مرا به تعجب مانداخت این بود که سوالاتی در ذهنم خطور میکرد که این صدا ها برای چی بلند میشود، وکی را صدا میکند؟ وچیز در داخل مرا به آنطر ف میکشاند، وبعد از یک مدت زمانیکه درین جامعه زنده گی نمودم، فهمیدم که این اعلانی است که مسلمانان را برای ادای نماز دعوت میکند، چنانچه درکلیسا زنگ زده میشد ومسیحیان را صدا مینمود.
آغاز معرفت اسلام: گوشهایم به شنیدن این صدا عادت نمود، در داخلم رغبتی برای فهم بیشتر دین مقدس اسلام پیدا شد، وچرانه؟ دراثنای گشت وگذار در شهر کویت کتابها ونشرات زیادی درمورد اسلام بدست آوردم، که همه را موسسه معرفی سازی اسلام نشر نموده بود، و آنرا درمیدان های مختلف درکویت توزیع مینمودند.
من این نشرات را خواندم، ودرمورد دین مقدس اسلام معلومات عمومی پیدا نمودم، واین سبب شد تا بیشتر درمورد اسلام تحقیق نمایم، وما فلیپینی ها دررستورانتی در کویت میرفتیم که تمامی دوستان واقارب خود را در آنجا میدیدیم. شاید که از جمله ما کسی سفر نموده باشد، ویا هم کسی آمده باشد، شاید نامهء دریافت کنم که چشمانم را روشن سازد، ویاهم خودم نامهء بفرستم که تشنگی فامیلم را رفع کند، تا زمانی دیدار وبرگشت ما به خانه و وطن.
کی در عقب این اجتماع ها است: در اثنای همین رفتن به این هوتل، ودر همینجا یک شخص فلیپینی آمده سلام داد و درمقابلم در هوتل نشست، شخصی بسیار نیک وبا اخلاق بود، با همرایم مانند یک دوست خوب سخن میگفت ومانند یک مهمان، با سخنان نیک استقبالم نمود، بعد از آن برایم گفت که اسمش محمد سوماوای است که در موسسه معرفی سازی اسلام به دیگران کار میکند، قبلا مسیحی بود، وخداوند بروی منت گذاشت و مسلمان شده است، واکنون دعوتگر اسلام است، سخنانش در من تأثیر بسیار گذاشت، او میدانست که چگونه با نامسلمانان صحبت کند، و بخصوص با مسیحی ها، ومیدانست که در فکر آنها چی چیز های میگذرد، این خطابش بسیار تاثیر ناک و مثبت بود.
مهم این بود که او مرا به بازدید از موسسهء معرفی سازی مردم با اسلام، دعوت نمود، و به این معنا که این نخست دعوت من برای شناخت اسلام بود، با هم اتفاق نمودیم که روز پنجشنبه باهم در همین موسسهء IPC ملاقات نماییم، من به موسسه رفتم، من آنچه را درموسسه دیدم هیچگاهی فکر نمیکردم ! ای خدای من… این چی جای بازکی و جلسات بزرگی است، بسیاری از فلیپینی ها درینجا آمده اند، آیا آنان دعوت شده اند ویا نه، تعداد زیادی که صنف ها را پر نموده اند، ازجمله مسلمانان وغیر مسلمانان، نشنلتی ها وتابعیت های مختلف، با زبانها وادیان مختلف همه زبان عربی را یاد میگیرند ودرمورد اسلام معلومات حاصل میکنند.
ما فلیپینی ها با هم جلسه نمودیم، و در اطراف ما مردمان کشور های دیگری بودند که در آنکشور زنده گی میکردند، این نخستین جلسه معرفت با اسلام برای من بود، وهدف من از اشتراک درین مجلس فقط شناخت اسلام بود، با اشتراک در چندین درس محبتی زیادی میان من واشتراک کننده گان درس ایجاد شد، عادت نمودم که هرجمعه به اینجا بیایم، محبتم با کلیسا روز بروز از بین میرفت، چنان از بین میرفت مثل اینکه در روشنایی صبح تاریکی های شب از بین رود، چنان پارچه پارچه میشد مثل از بین رفتن ابر ها با رسیدن باد، محبت ملاقات های جمعه من در بین مسلمانان روز بروز زیاد میشد چنانچه آمدن این روز را انتظار مینمودم، تا معلومات بیشتری درمورد اسلام حاصل نمایم.
کیفیت اعلان نمودن اسلام: من ازحال خود غافل بودم، از قلبم پرده جهل با دانستن حقایق برداشته شد، زیرا علم نوریست که بواسطه آن خداوند هرکه را بخواهد هدایت میکند، نورحقیقت درجسمم روشن میشد،وپوشش های گمراهی ذوب میشد، ودانستم که اسلام چیست؟
دانستم که خداوند یکتا و لا شریک میباشد، نه ازکسی زاده شده ونه کسی اورا زاده است، وخداوند هیچ شریکی ندارد، ودانستم که حضرت عیسی بنده و رسول خداست و تمامی پیامبران آمده اند تا مردم را به عبادت خداوند یکتا دعوت نمایند وحضرت محمد(صلی الله علیه وسلم) آخرین پیامبران است.
همچنان دانستم که خداوند بالای مسلمانان نماز های پنجگانه را درک شباروز فرض نموده است، ومسلمانان غرض ادای نماز دروقت هر آذان میروند، این صدا صدایی بود که درنخست مرا به تعجب انداخته بود، اکنون حقیقت ها درمقابلم کاملا واضح وروشن است، قناعت حاصل نمودم که اسلام دین حق است، ودین صحیح است، مسلمان به خدای یکتا ایمان دارد، وبه تمامی پیامبران ازجمله به حضرت عیسی و محمد که پیامبران هستند ایمان دارد، قلبم به این دین باز شد، گوشهایم برای شنیدن الله اکبر الله اکبر باز شد، چشمانم حقیقت های قرآنی را درک نمود، وتوسط این دعوتگر خداوند متعال مرا به دین خدا رهنمایی نمود، پس شهادت دادم که(لا إله إلا اللّه، محمد رسول اللّه)
درمورد احساساتش هنگام خواندن کلمه میگوید:
خواندن کلمه بهترین چیزی در زنده گی ام بود، واین مهمترین معجزه در باره من میباشد، که از گمراهی به ایمان انتقال یافتم، با خدای خود ارتباط حاصل نمودم. من روز پنج مرتبه به مسجد میروم، وبرای غیر مسلمانان میگویم که شما باید دین اسلام را بپذیرید، و عقل ها ودلهای تانرا برای پذیرش اسلام باز کنید، بطرف اسلام بیایید، تا خدا را بشناسید وبدانید که خدای تان کیست؟ وپروردگار تان کیست؟
نخستین چیزیکه در فکرم خطور نمود این بود که فامیلم را از مسلمان شدنم با خبر سازم، به خانم واولاد هایم خبر فرستادم وبرای شان بشارت(خوشخبری) دادم که من مسلمان شده ام. برای شان درمورد دین جدید صحبت نمودم، الحمد لله آنان سخنانم را بخوبی گوش میدهند، ومیدانند که من هیچ گامی را بدون هزار فکر نبرداشته ام، سپس برای یکی از ایشان نامه فرستادم، پس به نزد من آمد، ومن او را به اسلام دعوت نمودم، او نیز مسلمان شد، بدون کدام مشکلی که من به آن مواجه شوم، والحمد لله رب العالمین.
هروقتی چیزی درمورد اسلام میدانم آنرا برای دیگران میفرستم، ان شاء الله همه مسلمان خواهند شد،.
عبدالمومن به این نظراست که بین اسلام ودین سابقش فرقی است او میگوید: اساس عقیده اسلامی توحید خالص برای خداوند متعال، وعبادت مستقیم برای خداوند متعال(جل جلاله) میباشد.
درمسیحیت سه خدایی است،(خدای پدر، خدای پسر، وروح القدس) عبادت غیرمستقیم میباشد، که این مخالف تمامی اساسات دینی میباشد، که در ادای این عبادتها اختلاف زیادی وجود دارد.
سفرم به عمره: من مناسک عمره را درسال ۱۴۲۲هـ با سایر نو مسلمانان به مصرف موسسه رهنمایی مردم به دین اسلام ادا نمودم، این موسسه تمامی سعی خود را برای شناخت اسلام برای مردم بخرج میدهد، تا عقیده اسلامی درقلب های نو مسلمانان خوب محکم شود، آنان را هرسال به ادای حج وعمره میفرستد
درمورد زیارت بیت الله شریف میگوید: من نمیتوانم احساساتم در هنگام دیدن این مکان مقدس بیان دارم، هیچگاهی فکر نمیکردم که درمقابل چنین اماکن مقدسه قرار گیرم، بسیار گریه کردم، خصوصا وقتیکه عظمت خداوند یکتارا احساس کردم، و بر تمامی امور واعمال قبلی ام پشیمان بودم. ازخداوند خواستم تا برمن منت گذاشته باقی اولاد هایم را به دین مقدس اسلام هدایت نماید. من توانستم که حق را از باطل فرق کنم، من اکنون مانند طفلی میباشم که در گهواره است وبه غذای دایمی نیاز دارد، غذای روحی، واین غذای اسلام است والحمد لله رب العالمین.
او همچنان خود را در اسلام یک طفل خوب میبیند، درنزد او چیزی است که میتواند که زنده گی اش را زیبا سازد، بعد ازینکه خداوند بروی منت گذاشت واورا ایمان دارساخت، خود را از گناهان واشتباهات کشیده ودر آب اسلام ووحدانیت خداوند متعال پاک نمود.
هدایت شده / محمد عبدالمؤمن هیرمن تشنکو «الفلبین»

قصه مسلمان شدن محترم محمد سوامی
محترم محمد سوامی که قبلا برتبه شماس درکلیسا ویکی از آهنگ سرایان کلیسابود واکنون یکی از دعوتگران به راه اسلام می باشد
خداوند هرکه را بخواهد هدایت میکند، این انسان هرکسی باشد، خداوند متعال به شکل ظاهری انسان نه بلکه به قلب او نظر میکند، هرکه علاقمند راه حق باشد، ودرجستجوی حقیقت شده، امور زنده گی را به شکل حقیقی آن مورد مطالعه قرار دهد، چنانچه گویند جوینده یابنده است، او حقیقت ها را خواهد یافت ودرک خواهد نمود، وبه حق خواهد رسید. این برادر فلیپینی ما با درک این حقیقت ها قصه مسلمان شدن خود را با زبان شیرین بیان داشته است، که خوب درپای صحبتش بنشینیم وحقیقت ها را اززبان او بشنویم.
در آغاز قصهء مسلمان شدنش، درمورد قدرت خداوند متعال(جل جلاله) در کاینات صحبت نمود، وگفت: برای هر صنعتی، یک صنعتگری میباشد، وبرای تدبیر هرکاری، تدبیر کننده با دانش وحکمت میباشد، این جهان با این ساختمانی زیبا به حکمت ذاتی خلق شده است که آنرا با قدرت عالی خود آفریده است، وهرکاری درجهان برای یک علت میباشد، تا تمامی امور به شکلی طبیعی وعادی آن جریان داشته باشد، بناء برای هر انسان مخلوق لازم است تا به خدای یکتا ایمان داشته وبداند که خداوند متعال خالق تمامی این جهان با تمام محتویات آن از زنده جانها وجامدات میباشد، که همه را بدون کمک هیچ کسی خلق نموده است، همچنان انسان مومن راستگو عقیده میکند که تمامی این مخلوقات به نگهبانی وحمایت اززلزله ها، شکست ها، و زوال ضرورت دارد، وخداوند درمورد همه صاحب فضیلت است، زیرا اوست که این جهان را از همه حمایت میکند، او ذات رحمان ورحیم است، بدون اینکه فرزند وشریکی گیرد، او ذاتی است که برهمه چیز قدرت وهمت دارد “وقل الحمد لله الذی لم یتخذ ولداً ولم یکن له شریک فی الملک، ولم یکن له ولی من الذل وکبره تکبیراً” این هدایت شده برتبه شما در کلیسا بود محمد سوماوی ازکشور فلیپین، قبلا مسیحی بود، وآنقدر به مناسک وعبادت های مسیحیت ملتزم بود که دروقت های نماز وترانه های مسیحیت که درکلیسا دایر میگردید، همیشه حاضر میشد، همچنان او درجمله کسانی بود که در عبادت دینی مسیحی ها ترانه خوانی میکرد، همچنان والدینش نیز کسانی بودند که به مسیحیت زیاد متمسک بودند.
سفر رهیابـی: محمد سوماوی میگوید: آغاز سفرم به سوی هدایت درسال ۱۹۹۰ هنگام جنگ عراق با کویت آغاز شد، که این حادثات سبب شد تا من هدایت شوم، اساس عقیده مرا ایمان به خداوند تشکیل میداد، وقتی مسیحی بودم سوالات زیادی درذهنم می گشت، وهمیشه درمناسبات دینی مسیحی ها اشتراک میکردم، چنانچه من عضوترانه خوانان کلیسا بودم، ومن مانند دیگرمسیحی ها گمان میکردم که عیسی پسر خداست، ! به شکل من در س خوانده بوده واز مسیحیان یاد گرفته بود م از وقت ولادم.
همیشه سوالهای در ذهنم خطور مینمود ومن به آنچه درکلیسا میشد وعقیده داشتیم قناعت کامل نداشتم، وهدف ازعبادتم تنها زنده گی نمودن میان آنان مانند یک مسیحی کا، ولیکی بود-
هیچ وقتی تصور نمیکردم که من به کویت سفر نمایم، زیرا وظیفه ام فلز کاری بود وگاهی هم در فلیپین دریوری میکردم.
سفر خواهرم مطابق حکمتی که خداوند متعال اراده نموده بود خواهربزرگم بخاطر کار ووظیفه به کویت سفر نمود، درهنگام موجودیت خواهر درعراق جنگ عراق وکویت آغاز گردید که مدت هفت هفته دوام نمود، ما هیچ خبری درمورد خواهرم نداشتیم، وهیچ چیز هم ما را اطمینان نمیداد، همه روزه غمهای ما زیاد میشد والدینم اورا زیاد دوست داشتند، اویگانه خواهرما بود که میان ما زنده گی میکرد، وازینکه حادثات عراق وکویت خطرناک بود ما حتی در زنده ماندن وی شک داشتیم، من برادر بزرگ فامیل بودم وبالای من لازم بود که درمورد وی معلومات حاصل نمایم، که ایا زنده است وآیا مرده؟
این کاری آسان نبود لازم بود که ازتمامی کسانیکه ازآنجا می آیند ویا میروند سوال کنم، هرگاه مرده باشد، چی کنیم، تمامی امور به خداوند متعال معلوم است، من درمورد اینکه هرگاه آسیب به خواهرم رسیده باشد، وچگونه تصرف نمایم فکر میکردم ووالدینم را درمورد قناعت میدادم واشک های شانرا خشک مینمودم.
مهم اینکه ما تمامی امید ها را از دست دادیم، وهیچ امیدی به بازگشت وی نداشتیم.
خبرناگهانی: بعد از ۹ ماه ازسفرش، واین مدت به مثابه حمل یک طفل جدید میباشد، وبعد ازختم جنگ عراق وکویت، نامهء برایم از مرکز پوست رسید، این نامه به مثابه یک ولادت جدید خواهرمان برای ما بود، که همچنان ولادت جدید وی را در اسلام تشکیل میداد، نام خواهرم که قبل از مسلمان شدند، وهم نامش بعد ازمسلمان شدنش در آن نوشته شده بود، او درین مدت مسلمان شده بود، مهم اینکه ما بسیار خوشحال شدیم وتمامی اعضای فامیل را مسرور وخوشحال نمود، خواهرم هنوززنده بود، مادرم از خوشی زیاد گریه میکرد، او برای ما خبر داده که زنده است و درحمایت خداوند متعال قرار دارد، مسلمان شده است، و با یک شخص کویتی ازدواج نموده است، این امور برای ما آنقدر مهم نبود، به قدریکه ما میخواستیم که زنده باشد.
سفرم به کویت: دو ماه بعد از نامه اولی، نامه دیگری ازخواهرم بدستم رسید که او درنامه اش نوشته بود که به آمدن من بسیار نیازمند است، او کمی خنده نمود که شاید خواهرم میخواست مرا به اسلام دعوت نمایدمهم اینکه ما از نامه اش چیزی دیگری بجز اینکه او به وجود من درآنجا ضرورت دارد، چیزی دیگر نفهمیدیم،. من آماده گی گرفتم که درجوار خواهرم باشم، اضافه بسیار مشتاق دیدار خواهرم بودم، چنانچه قبلا گفتم او یگانه خواهرم بود، ومن حتما باید از صحتمندی وی مطمئن شوم، بخصوص وقتیکه امکانات سفر موجود باشد .
امرخداوند شده بود، هرگاه امرخداوند شود اسباب همه آسان میگردد، پاسپورت وسایر اوراق ضروری را آماده ساخته و به خواهرم فرستاده وموافقهء سفر بتاریخ ۲۸ نومبر سال ۱۹۹۲٫
زنده گی جدید و دعوت به اسلام::بارسیدن به کویت درذهنم سوالات زیادی درمورد این زنده گی جدید برایم پیدا شد، زیرا این اولین باری بود که من عربها را میدیدم، به این شکل مختلف وبا این لباس مخصوص وچلتار، چیزیکه کاملا از فلیپین مختلف بود.
خواهرم با بسیار شوق وگرمی منتظر من بود، واین یک خوابی برای ما بود که یکدیگر را ببینیم، او به گریه آغاز نمود، و میگفت آیا من خواب میبینم، او باور نمیکرد که من باوی هستم، او بسیار شکر خداوند را کرد، درمورد مادر، پدر وسایر اعضای فامیل از من پرسید که حال شان چطور است؟ مرا به خانه اش برد، که درمنطقه القصور بود، همرای شان یک مدت کوتاهی را سپری نمودم، هردو مرا به اسلام دعوت مینمودند، بعد اینکه دانستم که او چگونه مسلمان شده است، آنها مرا با دین اسلام محبت میدادند، ومثل اینکه خواهرم مرا از فلیپین به این مقصد خواسته باشد، من سوال کردم که آیا مسلمان شدن من یک کار اجباری است؟ با تمامی وضاحت هردو جواب گفتند،(لا إکراه فی الدین) بلکه صلاحیت به شماست !!
گفتم اکنون مرا بگذارید، تا خودم فکر کنم وخداوند متعال درمورد من حکم کند!!
نمیخواهم از شما پت کنم درمورد اسلام به فکرکردن شروع نمودم، چرا خواهرم این دین را اختیار نمود، واین سوال درذهنم خطور میکرد، و او اکنون دیگران را به اسلام دعوت میکند.
بعد از آن از آنان خواستم تا برایم فرصت دهند تا اسلام را مطالعه نمایم، واسلام را بصورت درست بدانم، آنان این امر را قبول کرده، و بسیار خوشحال شدند، و آرویم را احترام نمودند، وبه فهم اساسات اسلام آغاز نمودم.
هرکدام آنها برایم کتابها وکست ها را میاوردند، بیاد دارم که خواهرم برایم یک کتابی بنام حلال وحرام در اسلام را داد، تا آنرا بخوانم، آنقدر به دانستن حلال وحرام اهتمام نمیکردم به قدریکه به فهمیدن عقیده اسلام در ابتدا اهمیت میدادم، زیرا عقیده اساس عبادت میباشد، من ازین کتاب مسایل ایمانی را نه بلکه قوانین وتصاویر زنده گی یک مسلمان را را دانستم.
من درمورد تحقیق در دین جدید بسیار عجله نداشتم، دراثنای زنده گی با ایشان همیشه صدای آذان را میشنیدم که میگفت: “الله أکبر – الله أکبر” این صدا ها اعضای بدنم را نرم میساخت، به سبب اینکه در اطرافم امور ایمانی اجرا میشد .
اذان وسیله ژورنالیستکی :نخستین چیزی را که شنیدم، معنای آذان بود، اذان مسلمانان را به نماز دعوت میکند.. ونماز در وقت های مشخص شب وروز انجام میشود.
اندیشه ام درمورد اسلام زیاد میشد، درینجا ” الله أکبر – الله أکبر” در هر مناره مسجد گفته میشود،در آنجا تنها صدای زنگ های کلیسا که به غیر از باخبری دیگر هیچ مفهومی ندارد، فرق میان هردو بسیار زیاد است، !! میان ندای مسیحیان که هر روز شنبه ویک شنبه به صدا میاید، و میان ندای مسلمانان که آنان را روزانه پنج مرتبه دعوت میکند، تا برای طاعت وفرمانبرداری به خداوند بر خیزند.
روز ها میگذرد، ومیدیدم که خواهرم وشوهرش باهم نماز میخوانند، احساس میکردم که آنان بی نهایت با اطمینان وسکون زنده گی میکنند، محبت اسلام در اعماقم به تأثیر شروع نمود.
تلویزیون دعوتگر:روزی از روزها خواهرم با شوهرش به دیدن بعضی از اقارب شان رفتند، ومرا درخانه تنها گذاشتند، به مشاهده تلویزیون نشستم تا خبر ها را بدانم، و آنچه درجهان بوقوع میپیوندد، جای تعجب این بود که درکانال دوم که برنامه هایش بزبان انگلیسی میباشد، برنامه یی بهمرای شیخ صلاح راشد داشت، کاریکه آنرا خداوند متعال مقدر نموده بود إذا قضى أمراً فإنما یقول له کن فیکون”.
شیخ صلاح الراشد رییس عمومی کمیته معرفی سازی مردم را دیدم که در تلویزیون درماه مبارک رمضان ماه هدایت وقرآن درسال ۱۹۹۳ بود، او درین برنامه درمورد ارتباط اسلام با سایر ادیان صحبت میکرد، او درمورد اسلام ومسیحیت سخن میگفت، درمورد حضرت عیسی ومحمد(علیهما السلام) درانجیل، من منتظر این برنامه در عصر هر چهارشنبه میودم، و به گفته های وی با بسیار دقت گوش میدادم.
حضرت محمد(صلی الله علیه وسلم) درتورات وانجیل: وقتی درین برنامه شنیدم که درمورد حضرت محمد(صلی الله علیه وسلم) درتورات وانجیل خبرداده شده است که او بعد از حضرت عیسی(علیه السلام) ظهورمیکند، درین مورد تحقیق مینمودم که آیا درمورد حضرت محمد در انجیل چیزی گفته شده است، زیرا من درمورد وی در عهد قدیم(تورات) وهم درعهد جدید(انجیل) چیزی نشنیده بودم.
درمورد اینکه اسلام به وحدانیت دعوت میکند، بسیار اهتمام مینمودم، چنانچه شیخ صلاح راشد گفت، ومن درین مورد زمانیکه نصرانی بودم ایمان داشتم، ولی آنچه مرا بسیار مدهوش ساخت، ومن نتوانستم درمقابل آن مقاومت ویا مخالفت نمایم، توضیح نبوت حضرت محمد(صلی الله علیه وسلم) از خلال کتاب مقدس مسیحی ها بود، قبل ازینکه تحریف شوند، واین معلومات هم از مصادر انجیلی بسیار موثق، درمورد این دلایل مثالهایی را شیخ راشد از انجیل بیان داشت.
وحقیقتا من آنچه را شیخ تشریح نموده بود، دراناجیل یافتم، قبل ازینکه تحریف شوند، نتوانستم که ازین امر انکار نمایم، و به خواندن آنچه در سفر تثنیه درمورد پیامبر(صلی الله علیه وسلم) آمده شروع کردم، درسفر تثنیه انجیل آمده است: به این ترتیب من از میان خود شان برای شان پیامبری را مانند تو میاورم، سخنانم را در دهانش مینهم، او آنانرا به تمامی آنچه امرش میکنم، خبر میکند، وهرکسی سخنانم را که من آنرا میگویم، عصیان ورزد من محاسبه اش میکنم.
آغاز مسلمان شدن: ازهمینجا اسلام مانند یک دین جدید برایم مورد قبول واقع شد، واین دین جدید قلبم را در تسخیر خود میاورد، ومحبتم با اسلام زیاد میشد، کی میتواند که توان این محاسبه الهی را داشته باشد، هرانسان باید ازخداوند بترسد، خدای همه، وسبب رسان هر سبب، صاحب آسمان وزمین.” إقرأ کتابک کفى بنفسک الیوم علیک حسیبا” سوره اسراء آیه ۱۴
راهم به اراده خداوند بطرف دین اسلام باز شد، تصمیم گرفتم که به کمیته معرفی سازی اسلام به دیگران همرای شوهر خواهرم بروم، تا ایمان خویش را اعلان نمایم، وبه وحدانیت خداوند متعال شهادت دهم، وشاهد براینکه حضرت عیسی پسرومریم بنده ورسول خداست، ومحمد(صلی الله علیه وسلم) آخرین پیامبران است، نبی رحمت.
مسیح بنده ورسول خدا: مسلمان غه رادر۱۵ رمضان اعلان نمودم، ترس خداوند وعذاب خداوند نخستین اسباب پذیرش اسلامم بود، همچنان قناعت براینکه خداوند یکتا وبدون شریک است، با مسلمان شدنم ارتباطم با مسلمانان وهدایت یافتگان جدید، زیاد شد، ایمان من بدین معنا نیست که من حضرت مسیح(علیه السلام) را ترک نموده ام، بلکه ایمان من به این معناست که الله پروردگار ماست، اسلام دین ماست، ومحمد رسول خدا ست، ودین اسلام حضرت عیسی را دریک منزلت مناسب میگذارد، او مانند حضرت محمد، بنده خدا، ورسولش میباشد، وفرق میان شان همین است که محمد(صلی الله علیه وسلم) آخرین پیامبران است.
محمد با قرآن امده، وعیسی با انجیل آمده، وهردو مردم را به توحید دعوت منمودند.
اسلام را یاد گرفتم: حضرت محمد(صلی الله علیه وسلم) را خداوند متعال برای تمامی مردم تا روز قیامت فرستاده است، والحمد لله، اکنون ازمسلمان شدنم تقریبا ده سال میگذرد، اسلام را شناختم، وآنرا بصورت صحیح فهمیدم، ایمانم بعد از خواندن توحید درعقیده اسلامی، زیاده تر شد، وآنهم توحید خداوند متعال بصورت مطلق.
همچنان فهمیدم که مسلمان عباداتی را که بروی لازم است، چگونه ادا میکند، اسلام حلال را حلال وحرام را حرام ساخته است، وبر مسلمان لازم است که خداوند را مراقب خود درهمه حالات بداند، هدایت شدن من به امر خدایی بود که کسی را بخواهد هدایت میکند، او مرا هدایت نمود تا مسلمان باشم، مرا از فلیپین به کویت آورد، تا کاری را که شدنی بود شود، من کسانیکه بالای من بسیار احسان نموده اند فراموش نمیکنم، بخصوص خواهرم وشوهرش را بعد از خداوند متعال، وهمچنان این برنامه دعوتی را که عقل بنده ها را روشنی میبخشد، مرا به دین جدید کشاند، که راه راست را پیروی میکند، و رضایت خداوند را متابعت میکند.
کمیته دعوت به اسلام ودعوت به ذات الله(جل جلاله): کمیته معرفی سازی اسلام، مرکزی بود که برایم اسلام را شناساند، این کمیته نخستین راه هدایت ونور درقلبم شد، درینجا اشخاصی اند که خود را درخدمت دین خداوند مسخر نموده اند، از خداوند دعا میکنم که ایشان را اجر بدهد، وهمچنان کسانی را که این مناره بزرگ را تأسیس نموده اند، تا برای راه خدا دعوت نمایند.
دعوتگرهمکار:من بعد از اعلان مسلمان شدنم، درکمیته، اسلام را بصورت کامل مطالعه نمودم، تمامی کورس ها را خواندم، وشهادتنامه های زیادی را بدست آوردم، در آغاز بحیث معاون داعی(دعوتگر) فارغ شدم، که برای فلیپینی هاییکه درکویت هستند، کار میکردم، واکنون در یک بخش کمیته معرفی سازی مردم به دین مقدس اسلام مصروف وظیفه درمنطقه احمدی هستم، والحمد لله بسیار مردم به رهنمایی من مسلمان شده اند، این یک فضلی است که خداوند برای هرکسی بخواهد میدهد، والله ذو الفضل العظیم.
حج بیت الله شریف: دربسیاری از گفتگو ها میان مسیحی ها ومسلمانان اشتراک نمودم، وچند مرتبه به حج بیت الله شریف رفتم، وچند مرتبه هم عمره نموده ام، خداوند متعال مرا در رعایت وهدایتی گرفت که من هیچ تصور نمیکردم، وهیچ وقت درخیالم خطور نمیکرد.
هدایت خداوند متعال:حکمت خداوند متعال تقاضا مینمود که یک آواز خوان در گروه دینی کلیسا باشم، وسپس یک دعوتگر مسلمان شوم، بلی این هدایت ازجانب خداوند متعال است، خداوند درهمه چیز صاحب فضل است، مالک الملک است، والحمد الذی هدانا لهذا وما کنا لنهتدی لولا أن هدانا الله.

فصل ششم
مسلمان شدن هندوها
قصه ء مسلمان شدن برادر ما(ناریر) یا(عبدالله) حفظه الله
اسمش قبل از اسلام: ناریــر.
اسمش بعد از اسلام: عبدالله.
تابعیت: جمهوری هنــد.
این مسلمان جدید نسبت به سایر مسلمانان جدید فرقی دارد و آن اینکه وی میتواند با زبان عربی عامیانه بصورت درست صحبت نماید، همچنان بعضی از اساسات دین مقدس اسلام را بخوبی میداند، از هنگام به کویت رسید ومسلمانان را در نماز خوانی مشاهده نموده، وصدای مؤذن را میشنید که با ندای الله اکبر مکرر مردمان را بسوی عبادت دعوت مینماید، این بینشش وشنیدن ها در وی عکس العمل عجیبی در قلبش نمود تا اینکه، نا گزیر بود تا این موضوع را درک نماید.
مسلمان جدید عبدالله : از اسلامش صحبت میکند :
قبل ازینکه به کویت بیایم درمورد اسلام چیزی نمیدانستم، زیرا من عبادت مطابق هندوییزم مینمودم، از وقت تولد پدرانو نیاکانم خود را دریافتم که از هزاران سال عبادت شان مطابق هندوییزم بوده، ولی میدانستم که ادیان بسیار زیادی دیگری که از جمله دین اسلام نیز میباشد، وجود دارد.
در آغاز آیا ممکن است که درمورد معرفت تان با اسلام برا ی، مـعلومات داده وهم بگویید که از کجا آغاز نمودید؟
وقتی به کویت آمدم دریکی از دیوان های یکی از فامیل های کویتی شریف ایفای وظیفه مینمودم ، وهرگاه موذن آذان میداد تمامی کسانیکه درین دیوان بودند غرض ادای نماز به مسجد تشریف میبردند، ومن از خود میپرسیدم: چرا اینها نماز میخوانند و من نماز نمیخوانم. حتما کدام حقیقیتی وجود دارد، بعد ازیک ماه شخصی به یکی از دانشمندان اسلام گفتم : میخواهم که بدانم که چرا نماز میخوانید وبرای کی نماز میخوانید، و میخواهم بدانه من وشما چرا خلق شدیم؟ وحکمت درخلقت این جهان چیست؟
میخواهم همه این موضوعات را بدانم، خواهش میکنم که برایم کتابی بدهید.
آن دانشمند ازین سخنانم بسیار خوش شد ومرا به تفکیر بیشتر تشویق نموده، سپس برایم کست ها وکتابهایی را تقدیم نمود، وازینکه من از طرف صبح کار نمیکردم، تمامی وقت فراغتم درخواندن کتابها و شنیدن کست ها ییکه در مورد اسلام بود، صرف مینمودم.
وفقط بعد از یک هفته بعد از مطالعه پی در پی، از آن دانشمند خواستم تا برایم رهنمایی کند که چگونه اسلام خویش را رسما اعلان نمایم >
آن دانشمند اسلامی این پیشنهادم را که عکس العمل بسیار زود بود، رد کرده گفت: صبر کن، ودرست درمورد آنچه میگویی، فکر کن، زیرا در آینده مادر وپدرت بالای تو تاثیر آورده، دوباره ترا از اسلام برخواهند گشتاند.
برایش گفتم: من به آنچه میگویم قناعت کامل حاصل نموده ام ومیخواهم که اسلامم را بصورت آشکارا اعلان نمایم، او با من رفت ومن اسلامم را بصورت رسمی اعلان نمودم. والحمد لله رب العالمین.
وقتی مسلمان شدی اسلام را چگونه دریافتی؟
أولا: عقیده توحید اثر بسیار بزرگی در قوت ایمان به خداوند متعال(جل جلاله) داشته، ودر ثابت بودن به این دین کمک مینماید.
ثانیا:قرآن عظیم الشان دارای رحمت، هدایت وشفا میباشد، والحمد لله رب العالمین من اکنون ۱۶ سوره قرآن کریم را حفظ نموده ام، و شمولیت دین مقدس اسلام، ایمان به ملایکه ها، پیامبران، کتابها و تقدیر خیر وشر، همه امور بسیار زیبا ومثبت این عقیده توحید میباشند
نصیحت شما به سایر غیر مسلمانان چیست و چی میخواهید برایشان بگویید ؟
من یک تعداد دوستان مسیحی وغیرمسیحیان دارم که از من میپرسند که چرا به دین اسلام مشرف شده ام؟ برایشان میگویم که هرگاه شما امور نیکی را که برای انسانها در اسلام نهفته است میدانستید هرگز چنین سوالی از من نمکردید.
آیا میدانید تمامی مخلوقاتی را که عبادت میکنید همه مخلوقات ذات خداوند متعال میباشند، خداییکه رب همه مردمان، پروردگار همهء مسلمانان، مسیحیان و وتمامی ادیان است.
آیا میدانید تمامی چیزهایی راکه عبادت میکنید بتهایی هستند که در آتش دوزخ خواهند سوخت، من ازتمامی دین هایکه مخالف اسلام است برائت خویش را اعلان میدارم.
عکس العمل فامیل تان درمورد اسلام تان چگونه بود؟
من که مسلمان شدم مدت پنج ما اعضای فامیلم درهند، ازین موضوع بی خبر بودند، بعدها فقط من مادر و پدرم را ازین موضوع خبرنمودم، وآنان بسیار غضب ناک شده وحتا بخاطر اینکه من مسلمان شده ودین نیاکان و فامیلم را ترک نموده ام، غضبناک شدند و گریه میگردند، ونامه های شانرا برای مدت یکسال از من قطع نمودند، بعد از آن یک نامهء از طرف مادرم برایم رسید که نوشته بود: هرگاه این امر مطابق رضایت باشد، تو هرچی میخواهی بکن ولی من میخواهم ترا ببینم)
ومن هرمرتبه که نامه مینوشتم برایشان میگفتم:(اسلام دین حق است وآنچه را شما عبادت میکنید باطل است) و من منتظر هستم که عکس العمل آنان درمقابل نامه هایم بعد از رفتنم به هند چگونه خواهد بود، آیا ایمان میاورندو یا درهنگامیکه ایشان را دعوت میکنم رد خواهند کرد؟
این قصه ء مسلمان شدن برادر محترم(ناریرآ) بود که بعد از اسلام نام(عبدالله) را برای خود اختیار نمود.

قصهء مسلمان شدن برادر مسلمان ما(اراى یوراج الهندی)
یا (ابراهیم خلیل) با تمامی اعضای فامیلش:
اسم شان قبل از اسلام:ارای یوراج.
اسم شان بعد از اسلام: ابراهیم خلیل.
نامهای اولادهایشان بعد از اسلام: اسماعیل واسحاق.
عمر: ۴۵ سالـــه.
علت مسلمان شدن: نا امیدی از عبادت بتها.
دین سابق شان : هندوییزم. تابعیت : جمهوری هند.
هندوییزم دینی است که به فرهنگ تاریخی هند ارتباط داشته، ونام این دین از همین جا گرفته شده است، درسابق این دین را «درما» وهمچنان «سانتانا» مینامیدند سپس نام هندوییزم را بخود گرفت، ودلالت به تمامی اموری میکند که به هند ارتباط دارد، مثل دین، مدنیت، عادات وتقالید.
این یک دین خالص نه بلکه یکی ازحالات تقلیدی وعنعنوی شده است، هندوها به تعدد خدایان ایمان دارند، ودرعقیده آنان توحید جایِ ندارند، اصلا تعدد خدایان به نزد آنان از سه خدایی(تثلیث) آغاز میگردد، وخدایان سه گانه هندوها عبارت اند از(برهما فشنو «وشنو» شیفا فهیش.
ابراهیم سخن میگوید: من دریک کشوری تولد شدم که دارای ادیان مختلفی بوده، درآنجا مسلمانان ومسیحیان نیز وجود دارند، همچنان کسانی هم هستند که خدای خود را مطابق خواهشات نفسانی خویش تعیین مینماید، به حدی که تعداد معتقدات وعادات بیشتر از هزار نوع میباشد.
بعضی ها بتها را عبادت میکنند، بعضی ها آفتاب، آتش، گاو، وسایر اعتقادات باطل وشرکیات، وحتا بحدی عقاید شان رسیده که بعضی ها موش ها را مقدس میشمارند.
تمامی این معتقدات مرا به تعجب انداخت وبخصوص خودم که بتهایی را پرستش میکردم که حجم یکی از دیگرش فرق داشته، گاهی در چهره انسان(رام) شخصیکه هندو ها اورا خدای خود گردانیده اند، وبرایش تمثال هایی با اشکال مختلف را ساخته اند، ازخود پرسیدم چگونه هرکدام ما خدایی را عبادت میکنیم؟ کثرت معبودان مرا به شک انداخت، وازهمین نقطه آغاز به تحقیق وپژوهش نمودم، تا حقیقت را دریابم.
درین هنگام مسلمانان را میدیدم که به طرف عبادتگاه های شان با سکون ووقار درحرکت اند، و با خاطر آرام وآرامش قلبی. کمی توقف نموده ونفسی کشید مثل اینکه میخواهد برای گفتن چیزی آماده گی گیرد. سپس گفت: ازهمین لحظه افکاری دردماغم سرازیر شد، وازخود پرسیدم: چرا درمورد دین مسلمانان معلومات حاصل نکنم؟ شاید درین دین راه خلاصی برای این تشو یش ها بیابم. تا تشنگی ام رفع شده، وحقیقتی را در آن بیابم.
“فَمَن یُرِدِ اللّهُ أَن یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلإِسْلاَمِ وَمَن یُرِدْ أَن یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَأَنَّمَا یَصَّعَّدُ فِی السَّمَاء کَذَلِکَ یَجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ “سوره الأنعام الآیه ۱۲۵).
وهرگاهی میخواستم ازمسلمانی درین مورد سوال نمایم شیطان مانند یک دشمن سخت مانع میشد، برعلاوه این اعتقادات ارثی که در اذهان ما رسوخ نموده است.
ولی تاریکی که قلبم را پوشیده بود مرا مجبورساخت تا بهرقیمتی که میشود باید درمورد اسلام معلومات حاصل نمایم، من خانمم واولادهایم مدت زیادی درمورد دین مقدس اسلام تحقیق وپژوهش نمودیم.
ازهمسایه هایی مسلمانم میپرسیدم: اسلام چیست؟ وراه آن چگونه است؟
خدایا ! راه نجات کجاست؟
خدایا دستم را بگیر، بتو توسل میکنم، واز تو امید میکنم، خدایا ! میدانی که من مریض هستم، ای کاش شفا بیابم. زیرا هیچ مرضی بد تر از شرک وهیچ دوایی برتر از اسلام نیست.
هیچ کسی را نیافتم که برایم جواب کافی وشافی دهد، ویادستم را گرفته این دین را برایم معرفی نماید. هیچ کسی را نیافتم که مرا ازین تاریکی ها بسوی روشنی ها بکشاند.
هر روزی علاقمندی ورغبت بخاطر معرفت اسلام درقلبم زیاد میشد، ولی کمبود دانش قوی، وشکل زنده گی، وکثرت عبادت ها، سبب تأخیر معرفتم درمورد دین اسلام گردید.
آغاز گرایشم به اسلام ودانستن حقیقت ها: به کویت آمدم و با مسلمانان مدت هفده سال زنده گی نمودم، تا اینکه دوستی قوی به اطرافیانم پیدا نمودم، ودرهنگام وجودم میان مسلمانان گم کرده ام را دریافتم، و با اسلام شناسایی حاصل نمودم، درجمله دوستانم که دوست بسیار پاکدل ومهربان بود که دینش را دوست، بخاطر دین غیرت مینمود، واز پر وردگارش میترسد، نامش «حماد» و اصلا ازکشورمصر بود. برایم نصیحت های زیادی نمود، وارشاداتی نمودم که به اسلام هدایت نمود، از وی اساسات این دین وعقیده اسلام را دانستم، به اینکه خدا یکی است، شریکی ندارد، همه را خلق نموده است، اوست که نفع وضرر میرساند، ورزق میدهد به بنده گان.
به این شکل محبتم به اسلام آغازشد وعاشق اسلام شدم، البته قبل ازینکه، مسلمان شوم، با دانستن حقیقت ها، واساسرت درستی که با مفهوم عقل انسانی متفق است، علاقمند شدم تا مسلمان شوم، به اندازه که با مسلمانان ماه مبارک رمضان را روزه گرفتم، سحر مینمودم، وتا وقتیکه مسلمانان افطار نمیمودند من هم غذا نمخوردم، وهمیشه آرزو میکردم که به همرای شان نماز بخوانم درهرجایی که آنانرا میدیدم که نماز میخواندند.
درمیان محبت اسلام واخلاق نیکو، ومعامله نیک مسلمانان دراطرافم، علاقمند شدم تا مسلمان شوم.
لحظه های جاودانه ای از زمان پیامبران درمیان محبت قوی با اسلامیکه قلبم را صاحب شده، وبرتمامی تفکیرم سیطره نموده بود، خواستم که ازتاریکی ها بسوی نور وروشنی روم، وازعبادت بتها به عبادت خدای یکتای عالم برگردم.”اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُوْلَـئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ “(سوره البقره الآیه ۲۵۷) در روزی از روزها قصد نمودم که اسلامم را اعلان نمایم، از دوستم حاما پرسیدم: چگونه میتوانم که مسلمان شوم؟
برایم گفت: چی !! چی میگویی؟ میگویم: چطورمیتوانم که به اسلام داخل شوم؟ الله اکبر گویان گفت ً: اللّه أکبر… اللّه أکبر… چی میشنوم؟ گفتم: میخواهم که مسلمان شدنم را اعلان کنم… به مجردیکه گوشهایش سخنانم را تأکید نمود، مرا به بسیار گرمی به آغوشش گرفت و گفت: الحمدللّه رب العالمین اللهم اهدنا واهد بنا واجعلنا سبباً لمن اهتدى.(شکرمرخدا را که پروردگارجهانیان است، الهی ! مرا هدایت کند، وبواسطه ما دیگران را هدایت نما، وما را سبب هدایت دیگران بگردان)
بعد از آن درحالیکه درآغوش وی بودم، اشک خوشی ازچشمانم سرازیرشد، دستم را گرفت وگفت: من درمورد کمیته معرفی سازی اسلام(لجنه التعریف بالإسلام) شنیده ام، این کمیته احتیاجاتت را رفع خواهد نمود، درمورد آن پرسیده وجایش را پیدا خواهیم نمود، بطرف یک دوست کویتی ما رفتیم او برای ما آدرس رانشان داده وما به آنجا رفتیم. درآنجا یک مناره بزرگی بود از مجموعه کسانیکه جدیدا به دین مقدس اسلام هدایت شده بودند، کسانیکه قبل ازما مسلمان شده بودند، آنان درآنجا درمورد محافظت دین جدید شان تعلیم مینمودند، بسیار نو مسلمانان را دیدم که زبان عربی را درصنف مختلف از کشورهای مختلف، می آموختند.
درینجا به فرق بسیار بزرگی میان مسلمانان وغیرمسلمانان احساس نمودم، بخاطریکه این کمیته برای تمامی صاحبان دین های مختلف تقدیم مینمود، این فرق مثل فرق میان شب وروز بود، سپس با یک دعوتگرهندی که با زبان خودم صحبت مینمود ملاقات نمودم، برمن سلام نمود ومرا استقبال نموده، درمقابلش نشاند، مثل اینکه من ولادت جدیدم را مشاهده میکردم.
مثل اینکه من جدیدا تولد میشوم وبرای بار اول به دنیا میایم، واه چه لحظه های زیبا یی که هیچگاه آنرا فراموش نمیکنم. روزهایی را که به اسلام داخل شدم، روزگاریکه ازچشمانم پرده دورمیشد، وازقلبم تاریکی ها ی قدیم اش ازبین میرفت، برایم تمامی چیزهاییرا که نمیدانستم بیان داشت، وبرای کیفیت خواندن کلمهء شهادت را آموخت.
درین وقت احساس نمودم که من به راه مستقیم رسیده ام، وشهادت دادم که(أن لا إله إلا اللّه وأن محمداً رسول اللّه) وبمجردیکه این کلمه را خواندم، صدای تکبر حاضرین را شنیدم که تمامی اعضای بدنم را به لرزه آورد، مثل اینکه جدیدا به دنیا آمده باشم، بازهم محترم «حماد» مرا درآغوشش گرفت وبرایم دخول به اسلام را تبریکی عرض نمود.
هنگامیکه دعوتگر به دین محمد دعوت نمود، آمدیم و دعوت خدا را لبیک گفتیم ، آمدیم پروردگارا، رضایت را میخواهیم، به جنت ونعماتش، الله أکبر ارواح مارا پاک نمود از پلیدی شرک ونافرمانی
الله أکبر تمامی اعضایم را به زلزله آورد وقتیکه درهرجایی الله اکبر میشنویم. چقدر دردنیا بدون عقیده زنده گی نمودم تااینکه خداوند مرا به ایمان هدایت نمود.
هرگامی را که بسوی دین برمیداشتم خانمم وفرزندانم، از آن باخبر بودند، وهمه بر این کار اتفاق داشتیم، به منزل نزد اولادهایم برگشتم، وبرای شان خوشخبری دادم، وتمام بدنم را خوشی وسرور گرفته بود، وتمنا نمودم که ای کاش درهنگامیکه کلمه شهادت را در داخل کمیته بزبان میاوردم همه اعضای فامیلم به همرایم میودند.
آن کمیته دوسیهء را بنام جدیدم(ابراهیم خلیل) ترتیب نمود، تا در دروس دینی وکورس های آموزشی اشتراک نمایم، کورس هایکه مرا رعایت نموده ومرا به فهمیدن دین جدید، واحکام، ارکان واساسات آن آشنا سازد. وهرگاهیکه به درس میآمدم وچیزجدیدی را می آموختم کوشش مینمودم تا آنرا به خانم واولاد هایم بیاموزم، همچنان برای شان فهماندم که اسلام دین رضایت وقناعت است درداخل شدن به اسلام جبر وزور نیست(لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینٌِ(سوره البقر آیه ه۲۵۶)
تا اینکه همه راضی شدند که مسلمان شوند، بناء هریکی را به ترتیب به کمیته معرفی اسلامی آوردم، تا اسلام خویش را اعلان نمایند . من وخانمم به بخش زنانه این کمیته رفتیم، وخانمم درآنجا مسلمان شدنش را اعلان نمود.
هر روزی سعادتم بیشتر میشد، هنگامیکه یکتن از اعضای فامیلم مسلمان میشد، الحمدللّه رب العالمین) نامهای تمامی را از هندویی به نامهای اسلامی تبدیل نمودم، واولاد هایم را إسماعیل وإسحاق، وفاطمه نامیدم. والحمد للّه رب العالمین.”الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی هَدَانَا لِهَـذَا وَمَا کُنَّا لِنَهْتَدِیَ لَوْلا أَنْ هَدَانَا اللّهُ “(سوره الأعراف آیه ۴۳).
إبراهیم وأولادهایش به هند سفرنمودند، وتمامی نامهای هندویی را از دفاتر واسناد شان محو نمودند، منزلش را از بتها پاک نمود، همه را در کثافت دانی انداختند، وتمامی عبادات سابقه اش به فراموشی سپرده شد.
اکنون ما یک درخت مسلمانی شدیم که میوه هایش را هرلحظه به فرمان پروردگارش میدهد، ازخدا میخواهیم که مارا به دین جدید ما ثابت نگهداشته، وخداوند متعال ما را به همین دین حشر نماید.
إبراهیم واسماعیل در حج : «إبراهیم خلیل» درمورد سفرش به حج میگوید: زمانیکه کمیته معرفی اسلام برنامه اش را درمورد فرستادن مسلمانان جدید به حج بیت الله شریف سال ۱۴۲۲ اعلان نمود، من وپسرم اسماعیل برای سپری نمودن امتحان حج رفتیم، وما باید این امتحان را سپری نماییم، تا برای حج نمودن درست آماده شویم، درین امتحان هردو کامیاب شدیم الحمدللّه، بی نهایت خوشحال شدم، وهر روزی درانتظار بودم که روز سفر چی وقت فرا میرسد، بی نهایت خوشحال شدم، وهر روزی منتظر بودم که وقت سفر چی وقت میرسد، میترسیدم که مبادا کدام حادثهء رخ دهد ومانع رفتن ما به بیت الله شریف شود.
هرروز اشتیاقم به دیدن خانه کعبه زیاد میشد، تا اینکه اراده خدا شد و بواسطه سرویس از طریق خشکه به سفر حج پرداختیم.
همه با بسیار خوشی وسرور با دعوتگرانی که همراه ما بودند حرکت کردیم، درجریان سفر در بین سرویس تمامی مسوولین که همراه ما بودند، مسابقاتی را راه اندازی مینمودند، من وپسرم ازجمله اشخاص خاصی دربین حجاج ره یافتگان بودیم، اسماعیل جایزه های زیادی را بدست آورد، ومورد توجه تمامی حجاج قرار گرفت.
حالاتی را که نمیتوان فراموش نمود: من هیچگاهی آنچه را درجریان حج برایم رخ داد فراموش کرده نمیتوانم، زیرا باوجود مشکلاتی که داشت، حالات بسیار زیبایی بودم ومن چنانچه میدانستم که حج یک نوع جهاد است، وحج مبرور پاداشش جنت است.
بعد ازیک سفر طویل ومشکل به میقات رسیدیم، همه غسل نمودیم ولباس های احرام را بستیم، خوشی درسیمای نومسلمانان جدید دیده میشد، درحقیقت این بمثابه یک خوابی بود که من درینجا باشم، من درسابق درکجا بودم وامروز چی شدم؟ الحمدللّه الذی هدانا لهذا وما کنا لنهتدی لولا أن هدانا اللّه.
حمد مرخدایی راست که مرا به این امرهدایت نمود، وما هدایت نمیدیم هرگاه هدایت پروردگار نمی بود.
احساس نمودم که من نفسم را به شکل کلی تبدیل نموده ام،، این منظره چقدر زیبای بود که بر مساوات، عدالت وبرابری اسلام دلالت میکرد، برای عمره نیت نمودیم، با تمتع به حج.
بطرف بیت الله شریف رفتیم درحالیکه همه با صدای بلند تلبیه و تکبیر میگفتند، «لبیک اللهم لبیک… لبیک.. الخ التلبیه، صدای همه مانند نغمات موسیقی زیبایِی بود که گوش ها را به اهتزاز میارود، درینجا فرق بسیار است بین اینکه خودت به حج بروی ویا اینکه بهمرای این رهیافتگان به حج بروی، درداخل سرویس پسرم اسماعیل لودسپیکر را گرفته، وتلبیه را تکرار مینمود، ومن با مشاهده این حالت بی نهایت احساس سعادت مینمودم، ونمیتوانم این حالت را بزبان توصیف نمایم که به سبب تلفظ بسیار زیبای زبان عربی که اسماعیل را نسبت به همه یک امتیازی میداد.
وقتی به بیت الله شریف رسیدیم، وکعبه شریفه را مشاهده نمودم، اشک ازچشمانم سرازیر شد، چنان معلوم میشد که من برای بار اول آفتاب را مشاهده میکنم، که در زنده گی ام طلوع میکند، ونورش را بر کعبه میدرخشد، وهیچگاهی تصورنمیگردم که من روزی درچنین جای مقدس وپاک باشم، من هیچگاهی اجتماعی را مثل امروز ندیده بودم. مثلیکه امروز درین مکان مشاهده میکنم.
هرداعی سایر رهیافتگان را برای ادای مناسک حج همراهی مینمود، چقدر خوشی بود زمانیکه به بیت الله شریف داخل شدیم، هریکی از پروردگارش میخواهد که آرزوهایش را بر آورده سازد.
همه خدای خدا را تلبیه گفتیم، وخالق ما نیز ندا کننده گان را اجابت نمود، به فضل خداوند متعال تمامی رهیافتگان مناسک عمره را رانجام دادند، وهمه نماز ها را دروقتش در حرم شریف ادا مینمودند، تا وقتیکه زمان مناسک حج رسید.
حالات و خاطرات: مسوول سفر میگوید: وقتی رهیافتگان از زدن جمره ها خلاص شدند، ابراهیم پسرش اسماعیل را گم نمود، همه به پالیدن وی شروع گردیم، واو را نیافتیم، هرکسی به همرای گروپ دیگر رفت، تنها ابراهیم نسبت به همه زود تر به حرم شریف رفت، من وپسرش به همرای یک گروپ دیگر از رهیافتگان باقی ماندیم. اسماعیل را اختیار دادم که همرای ما میماند، ویا همرای سایر رفقایش میرود، رئیس گروپ گفت که او با رفقایش برود. من با بقیه حجاج به کعبه رفتیم و با ابراهیم وکسانیکه با وی بود ملاقات نمودم، وقتی مرا دید چهره اش متغیر شد واز من پرسید، اسماعیل کجاست گفتم: او بهمرای رفقایش آنجا ماند، صدایش کمی لکنت نمود وبرایم گفت: لازم بود که بهمرای خودت او را میاوردی. او را درمورد پسرش اطمینان دادم و گفتم که او همرای دیگران می آید، او مطمین شد وبا ملیون حاجی دیگر برای ادای طواف افاضه آماده گی گرفت، وقتی ما بطرف کعبه درحرکت شدیم کمی از دیگران به عقب برگشت و از لباس های احرامم گرفت وبرایم گفت: میخواهم همرای تو باشم، تا همرایت دعایی را که میخوانی تکرار نمایم، باشنیدن سخنش بسیار خوشحال شدم سپس دستش را به دستم محکم نمود ومانند یک جسد شدیم، برایش گفتم که خداوند متعال آنچه را به خاموشی بگوییم ویا با آواز بلند بخوبی میداند،، وخداوند هرچیز را قبل ازگفتن میداند، مگر مشکل نیست هرقسمیکه تومیخواهی من انجام میدهم. زیرا این کار مرا بی نهایت سعادتمند میسازد، ما به اطراف کعبه همرای سایر حجاج که مانند بحر حرکت میکردند، درحرکت شدیم، وهر ذکر یا دعایی را که میخواندم ابراهیم بعد ازمن آنرا تکرار میکرد، تا اینکه دعای ما با گریه یکجا شد.
درشوط ششم نزدیک کعبه شدیم، وآواز های ما با گریه بلند شد، ولی درینجا دست های ما ازهم جدا شد وما هریک ازهم جدا شدیم
برایم میگفت: دستم را بگیر، دستم را بگیر، ولی نتوانستیم که دو باره باهم پیوند َشویم، ابراهیم ازمن گم شد، بعداو را در اطراف کعبه میپالیدم، ولی او را نیافتم، وقتیکه ازسعی بین صفا ومروه خلاص شدم اورا دیدم که با بسیار خوشحالی بیرون حرم شریف منتظر من است، از او پرسیدم آیا اسماعیل را یافتی؟ گفت: بلی. او طواف را ختم نموده اکنون دربین سعی بین صفا ومروه میباشد.
انتظار کشیدیم تا که او وتمامی حاجیان آمدند، وبرگشتیم وهمه سرهای خود را تراشیدیم، وخود را از احرام حلال نمودیم، والحمد للّه رب العالمین.
“وَلِلّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً “سوره آل عمران الآیه(۹۷)

قصهء مسلمان شدن برادر محترم ما(راما شاندرا)
حقیقتا اسلام دین بزرگی است، وایمان به ذات خداوند متعال لذتی دارد که آنرا بجز مومنانیکه در ایمان شان راستین هستند دیگران احساس کرده نمیتوانند(وذلک فضل الله یؤتیه من یشاء والله ذو الفضل العظیم) رسول الله(صلی الله علیه وسلم) فرموده است «ذاق حلاوه الإیمان من رضی بالله رباً وبالإسلام دیناً وبمحمد نبیاً ورسولاً»
نمونهء مثال دراخلاق وروش. نظیفه
نامش قبل از مسلمان شدن:..اما شاندرا.
نامش بعد از مسلمان شدن: عبد السلام.
دین قبلی: هندوییزم.
عمر: ۳۲ ساله.
علت مسلمان شدنش: روش نیکوی مسلمانان.
مهاتما: لفظ هندی است که از دو عبارت(مها) به معنای بزرگ، و آتما(آتمن) که به معنای روح میباشد، تشکیل شده است. بناء معنای مهاتما روح بزرگ میباشد، واین لقب را هندو ها برای اشخاص مقدس ونیکوکاران اختیار میکنند، ودر اوایل قرن بیستم آنرا برای یکتن از مصلحین گاندی دادند بناء به نام مهاتما گاندی مشهور شد.
کتاب موسوعه الأدیان ص: ۴۶۶
نمونه عالی در روش و رفتار: رام معبودی است که آنرا ملیون ها انسان عبادت میکنند، درمقابلش با بسیاز ذلت وتواضع ایستاده حاجات خود را از او میخواهند، وازاو برکت میطلبند، او از معبودان هندوهاست، که آنرا ازیک جیل به جیل دیگر به میراث برده اند، برای رام معبد هایی ساختند، ودرموردش کتابهایی زیادی به مرور زمان تالیف نمودند، همچنان تمثال های اورا تبه اشکال مختلف وحجم های مختلف ساخته اند، برایش هروقتی نماز میخوانند، وهرگاه که برایشان مشکلی پیدا شود، این یک کار بسیار عجبب است، این عقیده ما چندرا قبل از اسلام بود، او میگوید:
من درهمجواری با مسلمانان زنده گی میکردم میدانستم که آنان نماز میخوانند، روزه میگیرند،، ولی من درمورد اینکه کدام ذاتی را عبادت میکنند، فکرنکرده بودم، وگمان میکردم که افعال آنها مثل اعمال ماست، مثلیکه ما به رام سجده میکردیم، ولاکن احساس میکردم که عبادت مسلمانان با نهایت احترام است، مثل اینکه بالای آنها مراقبی وجود داشته باشد.
بسیاری از هندو ها و فامیل من، که همه بت پرستان بودند اطرافم را پر ازتاریکی ها ساخته بودند، وحاشان درمیان من واسلام بودند، من هیچ داعی(دعوتگری) را در اطرافم نیافتم که مرا به دین مقدس اسلام دعوت نماید، ویاهم معرفی سازد.
آغاز معرفتم با اسلام: ازمدت چهارسال است که به کویت آمدم ودریکی ازشرکت های کویتی مصروف کارمیباشم، با مسلمانان ارتباطم بسیار زیاد شد، هر کدام را مانند یک عضو جامعهء پاک یافتم، وهمه را بایک معامله نیکو، واخلاق شایسته یافتم، بخصوص میتوانم آن دوستم که مسوول آن شرکتی بود که من در آن کارمیکردم که واقعا نمونه ء از اخلاق نیک وشایسته بود، که همیشه افعال بسیار نیک وسخنان خوب میگفت، مثل اینکه او برایم اسلام را به شکل عملی، با بسیار تواضع تعلیم دهد، با چهره باز، ونامش نایف میری بود، دانستم که اسلام دینی است که مردم را به اخلاق نیکو دعوت می نماید.
توقف: زمانیکه رسول اللّه صلى اللّه علیه وسلم) به تبلیغ شریعت اسلامی دعوت نمود، همیشه مردم را به معامله نیک واخلاق نیکو دعوت مینمود، مردان را به تواضع امر میمود، ودرحدیث شریف چنین میفرماید: «لایحقرن أحدکم من المعروف شیئاً ولو أن تلقى أخاه بوجه طلق» یکی ازشما هیچ عمل نیکی را که دین مقدس امر نموده است، به حقارت نظر ننماد حتا که این کار معروف ونیک وی، ملاقات یک برادرش با روی گشاده باشد.
ودرین قصه ما اندازه این پیشانی بازی را بخوبی مشاهده میکنیم که این هدایت شده به سبب معامله نیکو به دین مقدس اسلام هدایت شده است، و به همین علت درمورد اساسات ومعتقدات اسلامی به بحث وپژوهش پرداخته است.
برادرما محترم عبدالسلام میگوید: من تصمیم گرفتم که اسلام را از طریق همین شخص بشناسم، وهرگاهی درمورد اسلام از وی سوال میکردم، او نهایت خوشحال میشد، وبا بسیار خوبی پاسخ سوالهایم را ارائه میداشت، از او دانستم که خداوند یکی است، او ذاتی است که تمامی مخلوقات را خلق نموده است، انسان، جهان وآچه در آن است خلق نموده است.
همچنان دانستم که انسان بیهوده خلق نشده است، تا زنده گی بیهوده داشته، وبالآخره بعد ازمرگش سوختانده شود، ولی خداوند انسان را خلق نموده است، ووی در روز آخرت حساب وکتاب دارد، هرکه اعمال نیک نماید داخل جنت میشود، وهرکه اعمال زشت نماید به دوزخ میرود، این دین بزرگ بی نهایت خوشم آمد.
کیفیت داخل شدنم به اسلام:
بعد ازینکه محبت زیاد با دین مقدس اسلام پیدا نمودم، ودانستم که این دینی است که بشریت را نجات میدهد، وتوسط آخرین پیامبر حضرت محمد(صلی الله علیه وسلم) برای ما بیان شده تا به راه راست برویم، رضایتم حاصل شد تا مسلمان شوم، والحمد لله رب العالمین. با یک تن از دوستانیکه از مکتب های هندی بود وقبلا مسلمان شده بود، معرفی شدم، او وفامیلش همه دین جدید خود را نهایت دوست داشتند ، وبه آن عمل میمودند، نامش مصطفی بود، ووقتی با او معرفی شدم، وقصه مسلمان شدنش را برایم بیان نمود، علاقه ام به این دین مقدس بی نهایت زیاد شد.
از او خواستم تا در اعلان اسلامم با من همکاری نماید، او بی نهایت خوشحال شد، و مرا به کمیته معرفی سازی مردم به اسلام آورد، و همرای یک تن از دعوتگرانی ملاقات نمودم که بزبان تامیلی صحبت میکرد، با او نشستم وبرایم عقیده اسلامی را توضیح نمود، و بیان داشت که انسان چگونه میتواند به دین مقدس اسلام گرایش خویش را اعلان نماید.
درمورد حقیقت خلقت انسان وشخصیت اوحرف های بیان نمود ودرین وقت احساس نمودم که وقت آن رسیده است تا اسلامم را اعلان نمایم، بعد ازینکه به خدایی ذات الله(جلاله) و به دین اسلام، و به پیامبری حضرت محمد صلی الله علیه وسلم راضی شدم(رضیت باللّه ربا وبالإسلام دینا، وبمحمد صلى اللّه علیه وسلم نبیا ورسولا) نامم را به عبدالسلام تغییر دادم.
محترم عبدالسلام میگوید که بین اسلام ودین قبلی اش بی نهایت فرق زیاد در اعتقادات واحکام وجود دارد، اومیگوید:
دین اسلام دین راست است، راه درستیکه به عبادت خدای یکتای قادر برهمه چیز دعوت میکند، درهندوییزم راه ها مختلف و عقل ها گمراه میشود، در کثرت معبودان باطل و بتهایی که نه میشنوند ونه هم دیده میتوانند، نه نفع میرسانند، ونه ضرری.
دراسلام دانستم که انسان بر تمامی اعمال کوچک وبزرگ محاسبه میشوند ودو ملایکه به دو طرف انسان راست وچپ قرار دارند که تمامی اعمال نیک وبد انسان را مینویسند، سپس در روز قیامت دو باره این انسان زنده میشود تا تمامی خوب وبد خود را مشاهده نماید.
درهندوییزم عقیده است که انسان ختم میشود، وهیچ اثری بعد از حیاتش باقی نمیاند، بناء جسدش را میسوزانند، وآنرا درهوا بادش میکنند، و با عقل خود میدانم که این کار مخالف انسانیت وکرامتش میباشد.
اسلام دینی است که امور خبیث و کارهای ناشایسته را مانند زنا، دزدی، دروغ، تجاوز بر حقوق دیگران، را حرام قرار میدهد، وانسان را چنان تربیه میکند که ازخداوند میترسد، زیرا او میداند که خداوند مراقب اعمالش میباشد، هیچ کتابی را در زنده گی ام مثل قرآن ندیده بودم، کسی نمیتواند مثل او کتابی بیاورد، زیرا این کتاب از جانب پروردگار عالمیان است،
نماز گناهان را از بین میابرد، من نماز را بهترین چیزی در اسلام میدانم، زیرا با نماز انسان میتواند که گناهانش را محو نموده به خداوند توبه نموده، وازخداوند طلب عفونماید.
ومثل الصلوات الخمس کمثل نهر بباب أحدکم یغتسل فیه کل یوم خمس مرات، فهل یبقى من درنه شیء؟ قالوا: بلى یا رسول اللّه لایبقى من درنه شیء، قال: کذلک الصلوات الخمس یمحو اللّه بهن الخطایا». حدیث شریف)
نصیحتش به غیر مسلمانان:
من یک دوست هندی دارم، که همیشه برای اواخلاق اسلام، وتوحید خداوند را بیان میدارم، وبرایش گفتم که بت ها ومخلوقاتکه عبادت میشوند همه باطل اند، وبرایش گفتم که دنیا فانی میگردد، وانسان دو باره زنده میشود، ودرمورد اعمالش محاسبه میشود، در روز قیامت یا درجنت میرود ویاهم به دوزخ.
آرویم دیدن کعبه است:
علاقمندی به عمره: از دوماه به اینطرف خبر شدم که کمیته معرفی مردمان به اسلام، سفری را برای رفتن به عمره تنظیم میکند، به کورس های دروس مراسم حج رفتم واشتراک نمودم، دروسیکه هر نو مسلمان را به کیفیت ادای مناسک حج آشنا میسازد، و درحفظ نمودن سوره های تعیین شده کوشش میکنم، بخاطر همین علاقمندی تا سوره فیل را حفظ نمودم، واز خداوند استدعا میکنم که درامتحانات مرا کامیاب کند، تا بتوانم کعبه شریف را ببینم، وبه زیارت بیت الله شریف ومسجد شریف نبوی مشرف شوم. واین یگانه آرزویم میباشد.
برای تمامی کسانیکه چیزی در مورد اسلام مرا آموخته اند دعای خیر میکنم، وهمچنان بر کسانیکه بر من رحم نموده ومرا از تاریکی های کفر به نور ایمان به ذات الله متعال رهنمایی نموده است.
هدایت شده راما شاندرا «عبدالسلام» از جمهوری هند

قصه ء مسلمان شدن برادر محترم ما فینکاتا ریدی(مصطفی)
نامش قبل از اسلام: فینکاتا ریدی.
نامش بعد ازمسلمان شدن: مصطفی.
تابعیت: هندوستانی.
عمر: ۴۰ ساله.
پیشه: دریـور.
دین سابق: هندوییزم.
علت مسلمان شدنش: معامله نیک یک فامیل مسلمان ،خداوند متعال(جل جلاله) برمن منت گذاشت که مرا دوازده سال قبل به دین مقدس اسلام هدایت نمود، من قبلا هندو بودم وبتها را پرستش میکردم، که از سنگها و گل ساخته شده بودند، نه میشنیدند، نه میدیدند، ونه هم عقل داشتند، آنرا سنگتراش های ماهر میساختند، و مکان آنرا معبد خود قرار میدادند، و مطابق زنده گی ام همین عبادت را ازقلب وجان انجام میدادیم، ما به آن ایمان داشتیم، و کسانیکه این بتها را عبادت میکنند، گمان میکنند که درآن کدام منفعتی دردنیا وجود دارد، برای انسان خیررا میاورد، برای هر بتی وظیفه خاصی وجود دارد، به این سبب مردم بتهای مختلف را به اساس همین حاجتها عبادت میکنند، بسیاری ما به اشیای متناقض ایمان داشتند،(زن وشوهر)
وبهتراین بود که ما یک چیز مذکر را عبادت میکردیم، ودیگرش هم موءنث را تا زنده گی ما خوب میگذشت، این حالت قبلی من بود، حالتی که انسان باید بحال خود غمگین شود، چگونه چیزی را عبادت کنیم که آنرا با دستان خود ساخته ایم، این کار بسیار عجیب است،.. چگونه برای چیز ها ی رکوع کنیم که میشکند، نابود میشود، مثل یک بوتل؟.. این عبادتی است بدون منفعت، عبادتی است که انسانی را که چشم، گوش وعقل دارد، و خداوند او را در بهترین صورتها خلق نموده است، او را نسبت به چهارپایان گمراه تر میسازد، او اسیر برنامه های شیطانی باقی میماند، درک نمیکند که در ماورای این طبیعت خالقی است که، از بین برنده تمامی اشیایی است که هلاک میشوند،
زنده گی ام درهند بدون حساب بود، به شکل عشوایی بدون کدام قید، کدام مبدا واساسی نبود که که مطابق آن کار های ختم شود، عقل درگمراهی بزرگی بود، هیچگاهی فکرم درمورد اسلام معرفی نداشت، وبرایم کدام محرک داخلی برای معرفت اسلام وجود داشت، همینقدر میفهمیدم که مسلمانان مثل ما دینی دارند، آنان غرض ادای نماز به مسجد میروند وهندو ها به معبد میروند،
راه هدایت: من تصمیم گرفتم که برای کاریابی به کویت سفر نمایم
ومطابق اراده خداوند درنزد یکی از فامیل های کویتی بصفت دریور مقرر شدم، من همیشه همرای آنان در یک صالون مینشستم که درآن تلویزیون بود.
هنگامیکه وقت نماز میشد همه برای ادای نماز به مسجد میرفتند، وهمرای من بعضی از اعضای فامیل با قی میماند، همیشه این کار تکرار میشد ومن هیچ چیزی زیبا تر ازین نمیدیم،، آوازی با صدای سیار زیبا، وقتی صدا بالا میشد، تمامی خاموش میشدند، مثل اینکه یک رهبر بزرگی آمده باشد.
با مرور وقت، وفطرت انسانی که خداوند متعال اورا با عقل سالم خلق نموده است، این صدا گوش هایم را باز نمود «اللّه أکبر اللّه أکبر» به شنیدن این آذان عادت نموده بودم، ولی چیزی مرا به شنیدن آن میکشاند، ومن نمیدانستم، تا اینکه این صدا را حفظ نمودم، به شنیدن آن وحفظ حدیثی که بعد از آن گفته میشد.
درینجا این هدایت شده نفس هایی کوتاهی کشید.. سپس خود را آماده ساخت مثل اینکه میخواهد تقریری نماید، وشروع کرد به گفتن «اللهم رب هذه الدعوه التامه والصلاه القائمه آت محمداً الوسیله والفضیله وأبعثه المقام المحمود الذی وعدته، إنک لا تخلف المیعاد» مثل که اومیخواهد این دعا را مثل موذن بعد از آذان در تلویزیون میگوید.
گفته های وی سینه ام را باز نمود، زیرا او این کلمات را با بسیار خشوع وتواضع میگفت، سپس قصه اش را دوام داده گفت:
این دعا درعقلم داخل شد، ودرقلبم جا گرفت، واین مجرد سخنانی نبود که آنرا مشنیدم وحفظ میکردم، همیشه آنرا بعد ازینکه مؤذن آذانش را ختم مینمود میگفتم، من این کلمات را بسیار دوست داشتم، قبل ازینکه مسلمان شوم.
وقتی یک چیزی برایم آسان شود من آنرا همیشه دربعضی اوقات با دوستانم تکرار مینمودم، یکبار یکی از دوستانم اینرا از من شنید، او مسلمان بود، برایم گفت: چرا مسلمان نمیشوی؟
برایش گفتم؟: چگونه مسلمان شوم، درحالیکه من بعضی از مسلمانان را مبینم که به آنچه درمورد این دین میشنوم، هیچ پروایی ندارند، وبی تفاوت وغیر ملتزم هستن و در تلبیه به خواندن این دعا سهل انگاری میکنند
برایم گفت: تو آنانرا چی میکنی، بر تو لازم است که اسلام را بشکل درست بفهمی.
برایش گفتم: هنوز وقت این کار نیامده است.
ولی او با این سوال یک تخمی را درقلبم پاشید، وضروری بود که این تخم آبیاری شود، تا سخن به حقیقت وفعل بینجامد.
شبی بسیار وقت خوابیدم، وبی نهایت راحت بودم، درآخرشب صدای مؤذن را شنیدم که میگفت «اللّه أکبراللّه اکبر» او این کلمات را چنان ادا کرد مثلیکه آذان میدهد،این صدا گوشهایم را باز نمود، مرا از خواب بیدار نمود، من این صدا را چنان شنیدم مثل اینکه برای بار اول شنیده باشم، این صدای زیبا چیست؟ بهمرای وی گفته میرفتم: «أشهد أن لا إله إلا اللّه وأشهد أن محمد رسول اللّه».
این چیست؟ به من چی شده… اکنون؟
من آنچه را که میگذشت تصدیق نمیتوانستم، شاید کاری خیری باشد!!
صبح شد ومن همین کلمه را تکرار میانمودم،… لا إله إلا اللّه محمد رسول اللّه.
کارگران ودوستانیکه با من بودند، این کلمات را ازمن شنیدند، برایم گفتند: آیا میخواهی مسلمان شوی؟
جواب قوی را بدون کدام شک یافتم، بلی میخواهم مسلمان شوم کسانیکه سخنانم را میشنیدند فکر میکردند که من آنقدر جدی نیستم ونمیدانستند که در قلبم چی علاقمندی قوی به این دین است سپس گمشده خود را در پالیدن شدم..
به نزد تضمین کننده ام رفتم، وتمام آرزویم این بود که چیزی بیابم که خاطرم را آرام سازد، برایش تمامی جریان را گفتم، او دانست که من علاقمند قوی به مسلمان شدن هستم، گفت: الحمدللّّه رب العالمین «إنک لا تهدی من أحببت ولکن اللّه یهدی من یشاء».خداوند متعال او را پاداش نیک بدهد، او بجردیکه سخنانم را شنیدند، مرا فورا به وزارت اوقاف بردند، ودرآنجا با اسلام کاملا معرفت حاصل نمودم.
دانستم که خداوند یکی است، شریکی ندارد، خالق تمام جهان وکاینات است، او ذاتی است که بنده گانش را رزق میدهد، و برای شان تمامی اموری مفید را مسخر نموده است.
همچنان دانستم که اسلام عبارت از شهادت لا إله إلا اللّه، محمد رسول اللّه بوده تا که مومن حقیقی شویم، لازم است تا به خدای یکتا که نفع وضرر از اواست، ایمان داشته باشم، وبه ملایکه هایکه تسبیح او را صبح وشام میگویند، وبه کتابهایی که با پیامبران فرستاده شده، وهمچنان ایمان به خود پیامبران، و به اینکه اندازه خیروشر، نفع وضرر، ازجانب خداوند است، تمامی اموریکه درزنده گی صورت میپذیرد از تدبیر خداوند متعال میباشد.
دانستم که جنتی وجود دارد، که پاداش مردمان نیک است، ودوزخی هم وجود دارد که جزای کافران گمراه است، کسانکه خدای خود را مطابق خواهشات نفسانی خویش گرفته اند.
بعد ازینکه همه این سخنان را شنیدم فهمیدم که من از ین نور بسیار تأخیر نموده ام، درینجا کلمه شهادت را با بسیار سهولت وآسانی گفتم، ولی من لذت گفتن کلمه شهادت را درین مرتبه احساس نمودم مثل اینکه برای اولین بارست که من آنرا بزبان میاورم.
هرچیز به حساب است: من فرقی زیاد میان عبادات در اسلام وسایر عبادات یافتم، اسلام دین زنده گی است، در زنده گی من با مسلمان شدن یک نوع نظم و قانون آمد.
… سبحان اللّه!! همه چیز در قرآن کریم است، مطابق برنامه الهی همه چیز تنظیم شده است.
به درجه که اسلام برای هر عمل بنیادی را گذاشته است، مثلا وقتی کسی از کسی دیگری قرض میگیرد، اسلام انسان را تشویق میکند که باید آنرا نوشته کند، وآنرا درمقابل شاهدان انجام دهد، بخاطر اینکه در آینده برای شان مشکلی ایجاد نشود وحق یکی از ایشان ضایع نگردد. این همه برخلاف آنچه قبلا ما انجام میدادیم. بودودینی که قبلا داشتم آن چنین نظامی وجود نداشت.
شکر مر خدایی را که برمن منت گذاشت ومرا مسلمان نمود، قبل ازینکه ازدواج نمایم، وممکن زمانیکه ازدواج میکردم شاید برایم مشکلاتی ایجاد میشد، وبه اینکه برای مسلمان جایز نیست که با کافری ازدواج نماید، به دریافت خانم مسلمانی که مرا در دینم همکاری نماید به جستجو شروع نمودم.
رغبت من به همین کسیکه اکنون خانمم میباشد افتاد، ولی او مسلمان نبود، او را به اسلام دعوت نمودم، وبرایش آنچه را درمورد اسلام فهمیده بودم بیان داشتم، برایش گفتم هرگاه او بخواهد با من ازدواج نماید، وبا من ارتباط داشته باشد، بروی لازم است که مسلمان شود، درغیرآن ممکن نیست.
با وی چندین مرتبه درمورد اسلام صحبت نمودم، وهمیشه این کار را تکرار میکردم تا اینکه علاقمند اسلام شد، باهم مطابق دین اسلام وسنت پیامبراسلام حضرت محمد صلى اللّه علیه وسلم،ازدواج نمودیم، واکنون من یک دختر ویک پسر دارم.
عبادت شیطان: اما از جهت والدینم، پدرم وفات نمود، ومادرم شیطان بالایش تأثیر نموده است، چشم قلبش را کور نموده است، او تاکنون بتها را پرستش میکند که نه نفع رسانده میتوانند ونه هم ضرری، برایش بسیارکفتم که پرورد گار انسانها یکی است، او پروردگار من و پروردگارشماست، وپروردگار همه چیز است، او مرا میبیند وترا هم میبیند…..
وقتی به نزدش به هند رفتم به همرایش بسیار خسته شدم. چگونه اورا قناعت دهم، میخواهم او را از تاریکی ها به روشنایی ها انتقال دهم. دیدم که آنچه را برایش میگوم، با نظر عقل نمیداند.
با وی به معبد هندوها رفتم ومن اولین مسلمانی بودم که به بتخانه میرود، با وی رفتم تا برایش تشریح دهم که حقیقت اینست که این بتها نفع وضرر برای کسی رسانده نمیتواند، برایش گفتم: ببین اینها حرکت نمیکنند، ونمیدانند که دراطراف شان چی میگذرد، عبادت نمودن تو برایشان کار شیطانی است.چطور میتواند چیزیکه فکر نمیکند وعقل ندارد خدا شود؟
مادرم کار آسان نیست، من درمورد تو از عذاب خداوند میترسم !! مثل اینکه برای کسیکه صدا میزنم هیچ زنده گی نیست او به کفر وگمراهی خود اصرار نمود. ودر حالت اولی خود باقی ماند.
بسیاری از هندو ها ومسیحی ها را نصیحت نمودم، ومیدانم که اسلوب دعوت در اسلام به حکمت و نرمی میباشد، نه به اسلوبیکه مردم از آن خسته شوند، به خصوص که شیطان برایشان تسلط داشته وآنان تسلیم شیطان شده اند.
تبصره: خداوند برای این بنده وفامیلش اراده نمود که مسلمان شوند، ما باید در زنده گی وی فکر کنیم، وحکمت خداوند را بدانیم، واز آن درست عبرت بگیریم. تلویزیون سبب هدایت وی شد.
این وسیله غالبا زنده گی جوانان را خراب میسازد، وزنده گی شانرا ویران مینماید، ولی هرگاه از تلویزیون به شکل مثبت استفاده شود، میتوانیم از آن فایده بزرگی بگیریم، وبه ویژه وقتکه اشخاص خوب در راس آن قرارداشته باشد، خداوند متعال را مراقب خود بدانند.

قصه مسلمان شدن (مالوریدی سوپاریدی) حفظه الله تعالى
آرزویم: بنای یک مسجد درکشورم میباشد.
نامش قبل ازمسلمان شدن: مالوریدی سوباریدی.
نامش بعد ازمسلمان شدن: عبدالمالک.
عمر: ۳۲ ساله.
دین قبلی اش: هندوئیزم.
تابعیت: هنـد.
علت مسلمان شدن: دعوت یک مسلمان.
محترم مالوریدی سوباریدی دریک گمراهی آشکارا بود، پرده های کفر قلبش را گرفته بود، وقتی درمورد مسلمان شدنش سخنش را آغاز نمود، درمورد خود که قبلا هندو بود و گاو را پرستش میکند، خود را به مسخره گی سخن گدفته، با خنده سوال میکرد، چرا انسان حقیقت ها را درک نمیکند، این از کار های شیطان است، واین یک گمراهی بسیار روشن است، انسان چطور بتی را پرستش نماید؟
مالوریدی بخوبی میتواند به زبان عربی صحبت کند، او تمامی سخنانش را به بسیار دقت بیان میدارد، و درمورد دین مقدس اسلام معلومات بسیار زیاد دارد.
اومیگوید: من زمانی به کویت آمدم که عقاید بسیارعجیبی داشتم، من درمورد مسلمانان معلومات نداشتم، همینقدر میدانستم که آنان به عبادت میروند، ودین شان مثل هندوییزم است.
اسلام در اطرافم: هنگامیکه میان مسلمان در یک جامعه اسلامی زنده گی را آغاز نمودم وضعیتم تغییر نمود، غذای مسلمانان را میخورم، آب مسلمانان رامینوشیدم، وکشور کویت باهمکاری و موسسات خیریه اسلامی برای غیر مسلمانان، اسلام را بصورت درست معرفی میکند.
هرجایکه مینشستم، اسلام را در اطرافم میدیدم،تلویزیون درمورد اسلام صحبت میکرد جراید درمورد اسلام سخن میگفت ؟جالب اینکه بعضی از جراید و مجلات در کویت بزبان هندو ها.. آنچه را که صورت مپذیرد، قصه مینمایند، همچنان فامیلی که من همراه شان کار مینمودم، فامیلی مسلمان قوی بودند، بشکل بسیار طبیعی من اسلام را از اطرافیانم یاد میگرفتم؟
روزی از روز ها وقت نماز شد، من با همراه کسیکه مرا تضمین نموده بود، نشسته بودیم، شخصیکه درچهره اش دایما تبسم وآرامش بود، زنده گی اش کاملا امید واری ها بسوی آینده درخشان بود، که این صفات وی مرا به اوجذب نمود، و دانستن آنچه او قصد دارد..
آرزو مینمود که من هم غسل نمایم وبا وی نماز بخوانم، او میداند که مسلمان شدن به علاقمندی خود انسان است نه به زور و جبر؟همیشه از من این تقاضا را میکرد، هر گاهکه وقت نماز می آید، وهنگامیکه هردو صدای اذان رامشنیدیم ونمازبخوانم. چگونه ممکن است که من یک هندو باوی نماز بخوانم..
با دعوت های متکرر وی قلبم نرم شد، با این معاملهء نیک وی، برایم آموختاند که چگونه وضو کنم، وچگونه نماز بخوانم، تا اینکه با اسلام ازعمق قلبم محبت گرفتم با وی مدت دو سال کار نمودم،، درین وقت با اسلام عشق ورزیدم، ایمان به ذات یکتای الله(جل جلاله) در قلبم جا گرفت، تمامی افکارم به اسلام جذب شد، ویک مسلمان حقیقی شدم، قبل ازینکه آنرا برای دیگران اعلان نمایم، اکنون میخواستم که برای دیگران اسلامم را اعلان نمایم، میخواهم تمامی مردم بدانند که من مسلمان هستم، من اکنون مسلمان هستم… مسلمان هستم.. مسلمان
تا اینکه به این مرحله رسیدم، مرحله محبت قوی به اسلام، در وجود احساس قوی برای نماز خواندن یافتم، تا نماز را درجماعت با مسلمانان ادا نمایم، وهرگاهی مسلمانان را میدیدم که بطرف جماعت میروند، شوق قوی به نماز خواندن درمسجد برایم پیدا میشود، از تضمین کننده ام خواستم، تا مرا در اعلان نمودن مسلمان شدنم همکاری نماید، ولی او کمی مصروف بود.
عبدالمالک اضافه میکند:
وقتی دیدم که او مشغول است، وعلاقمندی ام بیشتر میشود، خودم وضو مینمودم، وبه مسجد برای ادای نماز جماعت میرفتم بدون اینکه او بداند، وقتی مرا دید که به مسجد میروم، پرسید چرا به مسجد میروی؟ برایش گفتم: تو خوب میدانی که چرا مردم به مسجد میروند، گفت: چرا؟ گفتم: برای نماز.
درین وقت فهمید که من علاقمندی زیادی به اسلام دارم، از یک دوست خود خواست تا مرا به موسسه آشنا سازی با اسلام(موسسه دعوت اسلامی) ببرد، من آنروز را هیچ فراموش نمیکنم،، آنروز روز، روز تولد دو باره ام بود روز دوری تاریکی ها روزیکه اسلام حقیقی ام را مشاهده نمودم.. روز پنجشنبه ماه جون سال ۲۰۰۱
به موسسه رسیدیم، او مرا به یک داعی هندی(دعوتگرهندوستانی) که بلال نام داشت، معرفی نمود، او به زبان مادری ام صحبت مینمود، و من شنیدم که اوقبلا نیز به دین هندوییزم بود، واکنون یک دعوتگر اسلامی شده است، من آماده بودم، واحتیاج نداشتم که برایم کلمه شهادت را یاد بدهد، قبلا میدانستم که خداوند ذات یکتا ست، او خالق و رازق است، محمد(صلی الله علیه وسلم) رسول خدا است که قرآن واسلام را بیان داشته است.
آززوهایم به حقیقت پیوست، در دین مقدس اسلام داخل شدم، مسلمان شدنم را اعلان نمودم، کلمه شهادت را در مقابل هم بزبان آوردم، چقدر امروز روز پراز خوشبختی وسعادت است. من اکنون کیستم؟ عبدالمالک الله را عبادت میکنم، و به او هیچ چیزی را شریک نمیسازم«مالوریدی هندو » اکنون مرده است. ازخدا میخواهم که گناهان قبلی ام را عفو کند.
بعد از آن این داعی برایم یک دوسیه جدید درین موسسه باز نمود، وبرایم برنامه های شرکت در لکچر های دینی را ترتیب داد که با سایر کسانیکه به دین مقدس اسلام هدایت شده اند، دروس اسلامی بگیریم.
انسان محاسبه میشود: دانستم ویاد گرفتم که خداوند متعال مراقب انسان درهرلحظهء عمرش میباشد، وخداوند بالای دوشانهء انسان دو فرشته را تعیین نموده است، یکی برای سنجش اعمال نیک ودیگرش برای اعمال بد. و پیامبر صلى الله علیه سلم برای ما آموختانده آنست که مسلمان براه راست میرود.
هرگاه انسان عباداتی را که بروی لازم است مثل، نماز، روزه، زکات، حج، وسایر احکام اسلامی داخل جنت میشود، وهرچه ازخداوند متعال(جل جلاله) بخواهد برایش داده میشود، او را از آتش دوزخ دور نگهمیدارد.
اسلام دین حق است، وجهان ملک خداوند است، وهرکه غیر ازین گوید او دروغگو وکافرست، وانسان در روز قیامت از تمامی آنچه نموده محاسبه میشود، وهمه اعمالش درکتابی نوشته شده که هیچ خورد وبزرگی را ترک ننموده، وهمه را حساب گرفته است.
عبدالمالک میگوید: من امام مسجد را در خطبه جمعه شنیدم که میگفت: “یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ وَلاَ تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ “(وسوره آل عمران الآیه ۱۰۲)
ای مردم از خداوند بشکل حقیقی بترسید و شما نمیرید مگر مسلمان.
این سخن به ترس از خداوند تسلیم شدن به خدا دعوت میکند.
جای بسیار تعجب است که انسانها وحدانیت خداوند یکتارا درک نمیکنند، برای انسان بعد ازمرگش هیچ دینی منفعتی رسانده نمیتواند بغیر از دین مقدس اسلام. تمامی ادیان به غیراز اسلام باطل میباشند، من بر تمامی روزهای زنده گی ام که به کفر سپری شده است، پشیمان میباشم؟ از خداوند متعال استدعا میکنم که مسلمانان را توفیق نصیب کند که با هم متحد شوند، وآنانرا بر دشمنان شان پیروی نصیب کند، قدس شریف ومسجد اقصی مبارک را از چتمال های کثیف یهودی ها نجات دهد.
موقف فامیلش: من فامیلم را درمورد مسلمان شدنم خبر دادم، وهمه را به این دین دعوت میکنم، مادرم زمانی بامن صحبت کرد که من درمکه مکرمه مشغول حج بودم، وهمیشه به خداوند دعا میکنم که ایشانرا به دین خویش هدایت نماید، ومیگویم: اللهم اغفر لی ولو الدی وللمؤمنین یوم یقوم الحساب اللهم أعز الإسلام وانصر المسلمین، اللهم وحد کلمتهم یارب العالمین.
یگانه آرزویم اینست که مادرم وبرادرانم را مسلمان ببینم، پدرم قبلا درحالت کفر وفات نموده است، اززمان بسیار زیاد قبل.
عبدالمالک درحج:
الحمدلله حج را درسال ۱۴۲۲ به همراه سایر هدایت شده گان ادا نمودم، وقتیکه به بیت الله شریف رفتم کعبه شریف را دیدم، به گریه آغاز نمودم واشکهایم از چشمانم به زیر میریخت، نمیدانم که علت چی بود؟ شاید من گناهانی نموده باشم که خواستم از خداوند متعال تا گناهانم را ببخشد، ومرا عفو کند، از آرزو هایم یکی هم اینست که خداوند متعال مرا توفیق نصیب کند که مسجدی در وطنم بسازم، تامسلمانان در آن نماز بخوانند.
هدایت شده: عبدالمالک مالوریدی سوباریدی

فصل هفتم
قصه مسلمان شدن سریلانکایی

قصه ء مسلمان شدن برارد محترم ما عبدالعزیز حفظه الله تعالى
تمامی آززو هایم در اسلام است
نامش قبل از اسلام : فیما لا سینا.
اسم بعد از مسلمان شدن: عبدالعزیز.
دین سابق: بودایی.
تابعیت: سریلانکا.
عمر ۵۰ ساله.
عبدالعزیز میگوید: من به دین بودایی بودم، و به این دین عبادت مینمودم، بتهای مختلفی که برایم ما ازاین معبود، ترسیم شده بود، آنها را پرستش مینمودیم. او یک انسانی بود که قبل از هزاران سال وفات نموده است ، بسا اوقات به معبد میرفتم درآنجا نماز میخواندم، وبرای بودا همان احکام واموریکه بود انجام میدادم، ولی یکروزی هم قناعتم به این دین حاصل نشده بود،، همچنان بی توجهی به عبادت هیچگاهی مرا به خوف نینداخته بود.
به این معنا که این عقیده بسیار ضعیف وقابل شکست وزوال است، ونمیدانم که وضعیتم درعبادت این بتها چگونه بود؟ او انسانی است که نفع وضرری رسانده نمیتواند، بلکه او هم اکنون مانند یک چیز جامدی است. ولی منفعت جمادات نسبت به او بیشتر بود زیرا سنگها ودرختان و سایر جامدات فوایدی دارند که همه تحت تاثیر جهانی اند که خداوند آنرا خلق نموده است، عقل ندارند، ولی نفع دارند،در سریلانکا بی نهایت دل تنگ بودم،، بناء حتما با ید به جای دیگری برای کار بخاطر لقمه زنده گی سفر نمایم،کشور های عربی اولویت در اختیار دارند، وخداوند برایم اراده سفر به مملکت عربستان سعودی را نمود.
شناخت دین اسلام:
آنرا میدانستم که در آنجا مسلمانان هست که دینی دارند، وخدایی دارند که آنرا عبادت میکنند، وازینکه من از فامیل بودایی بودم، ارتباطم با ایشان فقط به اساس دوستی بود، وقتی به سعودی سفر نمودم، معلومات بیشتر درمورد مسلمانان حاصلم نمودم، همراه شان شب وروز مبودم. آنانرا میدیدم که درپهلوی نماز میخوانند، وروزه میگیرند. دانستم که آنان خدای واحدی را عبادت میکنند، که با آنچه ما عبادت میکنیم بی نهایت فرق داشت، همرایشان فرصت اختلاط بیشتر شد، و رابطه ما هرروز محکم میشد، طبیعت، اخلاق ونیت شانرا دانستم. وازنگاه اطلاعاتم، قلبم به اطرافیانم اطمینان حاصل نمود، برای کسانیکه به وقت هر نماز به مسجد میرفتند.
به مسجد رفتم تا بدانم که آنان چی میکنند، وچگونه نماز می خوانند.
این احساس برایم از معامله نیک ایشان درمقابلم پیدا شد، در مسجد چیزی را دیدم که من هیچ توقع نداشتم، این چیست: آیا بالای شان مراقبی وجود دار؟ یا ایشان ازخدای خود میترسند، فکر میکنم که آن ذات هم اکنون ایشارا درحالت نماز مییند، من فکر میکردم که درمسجد پراگندگی بی نظمی، وصدا های مختلف باشد، وحرکات بی نهایت زیاد، ولی دیدم که با بسیار وقار واحترام ، سکون ؟آرامش واطمیان؟ درحالت نماز برایشان معلوم میگرد، وایشان همه دریک صف، وچقدر زیبا ست هنگامیکه پروردگار خود را سجده میکنند.تَرَاهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً سِیمَاهُمْ فِی وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ”(سوره الفتح الآیه ۲۹)
سه سال گذشت، درین مدت دنستم که اسلام دین حق، ودین درستی است که عقل وقلب انسارا خطاب مینماید، این موضوع را درهنگام وجودم بین مسلمانان درجامعه اسلامی از دوستانی احساس نمودم که من ایشارا دوست داشتم، وآنان مرا دوست داشتند. کسانیکه همراه من یکجا کار منمودند، برایم بعضی از کتابهای اسلام را میاوردند. ولی مشکل اساسی من مشکل زبان بود، تمامی کارمندانی که همراه من بودند زبان شان با زبان من فرق داشت، در داخلم احساس رغبت به اسلام منمودم، گوشهایم به آذان باز میشد، وآرزومیکردم که با مسلمانان به مسجد بروم.
فراموش کردم که من بودایی هستم، این عبادت هیچ مرا مشغول نمساخت، زیرا در آن عبادت نه برایم نفعی بود ونه هم ضرری، با زنده گی مسلمانان عادت نمودم، هدفم این بود که مسلمان شوم، مساجد ومشاهده مساجد، شنیدن آذان درهروقت را دوست داشتم. به سریلانکا رفتم واین قصه را به خانمم گفتم، برایش گفتم که اسلام دین حق است، ومسلمانان مردم نیک و دارای اخلاق نیک میباشند، وخدای یگانه را پرستش میکنند، ومیخواهم که ان شاء الله مسلمان شوم، برایم گفت: هرقسمیکه میخواهی این کار به خودت ارتباط دارد، ولی من نتوانستم که برایش ارکان اسلام واساساتش را توضیح نمایم، ومن علم کافی نداشتم که او را قناعت دهم.
تمامی وجودم امیدی به اسلام است دو باره به سعودی برگشتم، وتمامی هدف وآرزویم مسلمان شدن است، با کفیلم ملاقات نمودم، واز او خواستم تا مرا در اعلان اسلامم همکاری نماید، با شنیدن این سخن بسیار خوشحال شد، و در روز جمعه دربین یکی ازمساجد بزرگ در منطقه دمام گرایشم را به اسلام اعلان نموده کلمه شهادت را بزبان آوردم، بعد از آن بعضی ازسوره های کوچک را یاد گرفتم وآنرا حفظ نمودم تا بتوانم با کمک آنها نماز بخوانم.
دو سال درسعودی باقی ماندم، نماز میخواندم روزه میگرفتم، بدون اینکه متون اسلامی واساسات ومبادی اسلام را که مسلمان درمناقشه با دیگران درمورد آن زیاد ترکیز میکند، وبرای شان قناعت میدهد که دین اسلام دین حق است، یاد نداشتم.
حقیقتا مسلمان شدم وراضی شدم به اینکه اسلام دینم باشد، و به اینکه محمد صلی الله علیه وسلم پیامبر. سپس به سریلانکا رفتم، و درین مرتبه به کویت منحیث یک مسلمان خالص برگشتم.
ازخوشحالی پرواز منمودم من علاقمندی وعزم داشتم که تمامی اموری که به اسلام تعلق دارد آنرا بیاموزم، والحمد لله رب العالمین. وقتی درمورد کمیته معرفی سازی به اسلام که نومسلمانان را رعایت نموده وبرای شان تعلیم اسلام میدهد، شنیدم، نزدیک بود که از خوشحالی پرواز نمایم، فهمیدم که آنان دعوتگران مخصوص برای هرطبقه مردم ازهرکشوری دارند، وفعلا به آنجارفتم و درآنجا دعوتگران سریلانکایی را ملاقات نمودم، کسانیکه به زبان خودم صحبت مینمودند، نامم را در کورس های شرعی وفرهنگی داخل نمودم، زبان عربی را یاد گرفتم، ودانستم که چگونه قرآن کریم را تلاوت نمایم، درمورد اسلام وارکان اسلام ، وفرقی که میان اسلام وسایر ادیان است، معلومات بسیار حاصل نمودم، هدفم برایم کاملا مانندروشنایی آفتاب واضح شد والحمد للّه رب العالمین.
درکویت درهمین کمیته چیزهایی را یاد گرفتم که قبلا آنرا نمیدانستم، برادرم به اینجا آمد، از طریق لجنه او را با اسلام آشنا ساختم، او نیز مسلمان شد، وهمیشه همراه من اضافه در لجنه همراهی میکند، وعنقریب بعد ازینکه زبان عربی را به امتنان از بارگاه الهی یاد گرفتم، خانمم نیز به اینجا میاید، وآرزویم همین است که اورا نیز به مسلمان شدن قناعت دهم، ومن به این امر اطمینان دارم بعد ازینکه به سرزمین امن برسد، همچنان من به سایر غیر مسلمانان میگویم که شما باید اسلام را بپذیرید، زیرا خدای تان یکی است، هیچ کسی بجز او معبود برحق نیست، معبودان مختلف وبتهای باطل را ترک نمایید.
اکنون هدفم عبادت خداوند یکتاست، و تعمق بیشتر در اسلام و عمل به آن، وکار برای روز قیامت، اکنون من از پروردگار عالمیان می ترسم، وامید میکنم که مرا به جنت ببردان شاء الله
والسلام علیکم ورحمه اللّه وبرکاته.
رهیافته: عبدالعزیز(فیمالا سینا)

فصل هشتم
مسلمان شدن فرانسویها

دقصه ء مسلمان شدن برادرمحترم ما(موریس بوکای)
موریس بوکای کیست؟! آیا میدانی که موریس بوکای چی اعمالی را انجام داده است ؟!
او شخصیت عالی فرانسوی ویکی از رموز دانش وعلم است
درفامیلی تولد شده که والدینش فرانسوی بودند، او مانند والدینش به دامان مسیحیت بزرگ شد، وقتی مرحله لیسهء خویش را ختم نمود، شامل پوهنحی طب پوهنتون فرانسته شد، تا وقتیکه شهادتنامه فراغت را حاصل نمود اول نمره عمومی بود، سپس از جملهء مشهور ترین ودانشمند ترین جراحان معاصر فرانسه شد، ازجمله عملیات های جراحی اش یک قصهء بسیار جالبی است، که زنده گی اش را تغییر داد وداخلش را به حق کشاند، وسبب شد تا مسلمان شود، این قصه ء زیباست که هم اکنون خدمت شما تقدیم میگردد.
فرانسه درجمله کشورهایست که به آثار قدیم وعتیقه، بی نهایت دلچسپی دارد، و به تحقاتی پیرامون چنین مطالب ارج گذار است.
زمانیکه رهبراشتراکی سابق فرانسه(فرانسو میتران) زمام حکم را درسال ۱۹۸۱ م بدست گرفت، فرانسه از جمهوری عربی مصر خواست تا مجسمهء مومیایی فرعون مصر را غرض تحقیقات علمی ومعالجه به کشـور فرانســه بفرستد.
جسدی را که کشور فرانسه تقاضا میکرد مربوط رمسیس(فرعون موسی) بود، زیرا کلمه فرعون، لقـبی بود که در آن زمان برای شاهان مصر استعمال میگردی، وجمع آن فراعنه میشود.
حکومت مصر این تقاضای شان را پذیرفت و جسد طاغوت مصری به فرانسه برده شد، در میدان هوایی بین المللی فرانسه، رئیس جمهور فرانسه، وزرا ومسوولین بزرگ آنکشور غرض استقبال جسد فرعون چنان ایستادند مثل اینکه به استقبال پادشاه زنده قرار داشته باشند، ومثل اینکه او هنوز هم به مصریان میگوید(أنا ربکم الأعلى) !!
وقتی مراسم استقبال شاهی برای فرعون مصر در سرزمین فرانسه ختم شد، جسدش را به یکی از مراکز خاص فرانسوی انتقال دادند، تا بزرگترین علمای باستان شناسی، وجراحان فرانسه ودکتوران متخصص، تحقیقات خویش را درمورد وی واسرارش آغاز نمایند، رئیس جراحان ونخستین مسوول برای تحقیق این مومیای فرعونی پروفیسور موریس بوکای بود.
سایر متخصصین مشغول ترمیم مومیا بودند، ولی رئیس آنان موریس بوکای به چیز دیگری مخالف آنان مشغول بود، او میخواست بداند که این پادشاه فرعونی چگونه مرد؟ و در ساعات اخیر شب نتایج تحقیقاتش معلوم شد، بقایای نمک در جسد فرعون دلیل بزرگی برین بود که او بسبب غرق وفات نموده است.
جسدش از بحر بعد از غرق شدنش بزودی کشیده شده، سپس آنرا بزودی مومیا کردند تا نگهداشته شود،
ولی یک کار بسیار عجیبی که او را به حیرت انداخته بود این بود که جسد وی نسبت به جسد دیگر فرعونیان بسیار سالم مانده بود، با وجود اینکه او را از بحر کشیده اند.
موریس بوکای میخواست گزارش علمی خویش را درین زمینه تقدیم نماید، که به نظر آنان اکتشافات جدیدی درمورد جسد فرعون میباشد، وآن اینکه او از بحر کشیده شده، و بعد از غرق فورا مومیایی شده است.
درین هنگام کسی درگوشش برایش گفت: عجله نکن مسلمانان درمورد غرق شدن این مومیا سخن میگویند.
او این سخن را رد کرد، وبا تعجب گفت: این حقیقت بدون اکتشافات علمی بسیار پیشرفته ووسایل کمپیوتری بسیار دقیق، فهمیده نمیشود، کسی برایش گفت که قرآن مسلمانان قصه غرق فرعون وسلامتی جسدش را بعد از غرق خبر میدهد. بسیار به دهشت افتاده سوال نمود ..
چگونه این سخن را میگوید درحالیکه این مومیا اصلا درسال ۱۸۹۸ میلادی کشف شد، یعنی ۲۰۰ سال قبل تقریبا، درحالیکه قرآن آنان از ۱۴۰۰ سال قبل موجود است.
این چطور میتواند که درعقل جور بیاید، نه تنها عربها بلکه تمامی بشریت، درمورد مصری های قدیم و مومیایی نمودن شان هیچ چیزی نمیدانستند، مگر قبل از سالهای بسیار کم.
درین شب(موریس بوکای) به مشاهده جسد فرعون نشست، درمورد آنچه دوستش برایش در گوشش گفت فکر مینمود، به اینکه قرآن مسلمانان از نجات این جسد بعد از غرق خبر میدهد، درحالیکه آنان درکتاب مقدس(بایبل) شان(انجیل لوقا ومتی) درمورد غرق شدن فرعون درهنگامیکه موسی را تعقیب مینمود خبر میدهد، ولی ازقصه مرگش هیچ چیزی نمیگوید، با خود میگفت: آیا این همان فرعون مصر است که موسی را تعقیب می نمود؟
آیا این معقول است که محمد شان این را بیشتر از ۱۰۰ بداند ومن اکنون آن را بـدانم؟(موریس) درین شب نتوانست که خواب کند، از آنان خواست تا برایش نسخه تورات را بیاورند، درسفر خروج تورات میخواند « آب برگشت، اسپها وتمامی لشکر فرعون را که درعقب شان داخل شده بود، گرفت، هیچ کسی از آنان باقی نماند ».. موریس بوکای حیران ماند حتی انجیل درمورد نجات این جسد وباقی ماندنش بشکل سالم بعد از معالجه وترمیمش، چیزی نگفته است، فرانسه مومیا را دوباره به مصر در داخل تابوت شیشه ای زیبایی که لیاقت فرعون را داشت، فرستاد، ولی.. موریس، قرار نگرفت وخاطرش آرام ننشست، ازوقتیکه خبر سخنان مسلمانان بگوشش درمورد سلامت جسد فرعون رسید.
وسایلش را جمع نموده وتصمیم گرفته که به عربستان سعودی برای اشتراک درکنفرانس طبی که تمامی علمای جسد شگافی مسلمانان در آن اشتراک منمایند.
درآنجا نخستین سخنانش را درمورد نجات جسد فرعون بعد از غرق بیان داشت، یکی از مسلمانان برخواسته و قرآن عظیم الشان را باز نموده واین آیت شریف را خواند
(فالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَهً وَإِنَّ کَثِیراً مِّنَ النَّاسِ عَنْ آیَاتِنَا لَغَافِلُونَ (یونس:۹۲)امروز جسدت را نجات میدهیم، تا برای کسانیکه بعد ازتو میایند، نشانهء ازقدرت باشد، بسیاری از مردم از نشانه های قدرت ما غافلند. این آیت بالای موریس بوکای تاثیر بسیار سخت نمود.
یکبار نفسش در حرکت آمد ودرمقابل تمامی حاضر ایستاد وبا صدای بلند آواز نمود که من مسلمان شدم، و به این قرآن ایمان آوردم.
درینجا حقانیت قرآن عظیم الشان ثابت میگردد، زیرا خداوند متعال(جل جلاله) میفرماید:
{سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الآفَاقِ وَفِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ } فصلت / ۵۳
ما نشانه های قدرت خود را درافق های جهان، ونفسهای شان برای شان نشان میدهیم تا بدانند که قرآن حق است، آیا این کفایت نمیکند که پروردگارت برهمه چیز شاهد است.
Soon will we show them Our Signs in the(furthest) regions(of the earth), and in their own souls, until it becomes manifest to them that this is the Truth. Is it not enough that thy Lord doth witness all things؟
(موریس بوکای) به حالت دیگری به فرانسه برگشت،، در آنجا ده سال باقی ماند و کاری دیگری جز تحقیقاتی درمورد مطابقت حقیقت های علمی وکشف شده جدید با قرآن کریم تا به این نتیجه رسد که:(لَا یَأْتِیهِ الْبَاطِلُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَلَا مِنْ خَلْفِهِ تَنزِیلٌ مِّنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ)) فصلت:۴۲(
از نتایج این تحقیقات این دانشمند فرانسوی تالیف کتابی بود که تمامی کشور های عربی را لرزاند، وعلماء را نیز بسیار به شگفت اآورد، عنوان کتابش بود:
(قرآن کریم، تورات، انجیل وعلم)
مطالعه کتابهای مقدس در روشنایی علوم جدید.
این کتاب چی کرد؟ درنخستین طبعش از تمامی کتابفروشی ها خلاص شد.
سپس به هزاران جلد چاپ شد، بعد ازینکه از زبان فرانسوی به زبانهای مختلف انگلیسی، عربی، اندونیزیایی، فارسی، صربی، اوکرانی، ترکی، اردو، کچراتی وآلمانی ترجمه گردید.
درتمامی کتابخانه های شرق وغرب نشر گردید، ودردست تمامی جوانانی مصری، مراکشی، خلیجی در امریکا دیده میشد، او میخواست از این کتاب در قناعت دیگران استفاده نماید، این بهترین کتابی بود که مردم را از نصرانیت ویهودیت به اسلام میکشاند، وحقیقت های کمال اسلام را برایش بیان میداشت.
بسیاری ازعلمای یهود ونصارا که چشمان شان از دیدن حقیقت ها کور ونابینا است، خواستند، که این کتاب را رد کنند، ولی نتوانست که هیچ چیز بجز از جدل های بیهوده را ردکنند، وکوشش های بیفایده نمودند، زیرا شیطان آنارا وسوسه منمود.
دکتور(ولیم کامبل) آخرین کسی بود که درین راستا کوشش نمود، وکتابی بنام(قرآن وکتاب مقدس در روشنایی تاریخ وعلم) نوشت، به شرق وغرب رفت ولی نتوانست که هیچ چیزی بدست آورد.
عجیب اینکه بسیاری از غربی ها خواستند تا کتاب موریس بوکای را رد کنند، وزمانی درکتاب وی بسیار دقیق شدند، خودشان درمقابل دیگر کلمه شهادت را بزبان آوردند فالحمد لله الذی بنعمته تتم الصالحات.
موریس بوکای درمقدمه کتاب خود مینویسد: (جوانب علمی قرآن درآغاز مرا بی نهایت به تعجب انداخت، هیچگاهی گمان نمیکردم که به این اندازه امور دقیق را در مسایل مختلف، قرآن کریم بیان نماید، موضوعاتی که کاملا با پیشرفت ها واکتشافات علمی مطابقت نماید، وآنهم دریک متنی باشد که بیشتر از ۱۴ قرن نوشته شده است ..!
عزیزان دانشمند، نمیتوانیم برین پیکرهء فرعونی چیزی تبصره نماییم، فقط این سخن خدای یکتا را میخوانم که میفرماید:(أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیرا(النساء:۸۲)
بلی قسم به خداست که اگر از جانب غیر از خدای یکتا مبود، این حقیقتش درمورد قرآن ثابت نمگردید، فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَهً } حقیقتا جسد فرعون یک نشانهء ازقدرت الهی بود که اسلام را درقلب موریس بوکای مستقر ساخت.}